بعد از یک ماه تقریبا اومدم و با یه عالمه خبر و حرف که نمی دونم از کدومش باید بگم ترجیح می دم فعلا با یه مختصر مطلبی سر و ته دیر اومدنمو به هم بیارم بعد دوباره میام . تو این مدت از یه طرف کلاس می رفتم برای مربیگری یه پیشنهاداتی شده که تا عید انشالله وضع شاید فرق کنه و من مجبور بودم به خاطر این مطلب یه کلاس ۱ ماه و نیمه برم برای مربیگری تو آموزشگاه یعنی اگه خدا بخواد بشم مربی گریم از طرفی هم که یه دو باری به شدت سرما خوردم و این آنفولانزای جدید و ملاقات کردم و از طرفی هم که مامانم داشت میرفت سر خونش که آماده شده بود و ما یعنی منو مهدی هردومون درگیر کارای مامان بودیم چون تمام وسیله هاشو فروخت و از نو خرید و یه جهیزیه کامل منو مهدی کنترات کردیم به هر حال که این دوره تموم شد و از هفته دیگه هم که محرم صفره و من باید بیفتم دنباله کارای آلبومم اگه خدا بخواد و هزار تا گرفتاری که نمی دونم خدا چه جوری می خواد منو کمک کنه . خیلی گیر اوردنه لباس تو این شرایط برام سخته از طرفی هم توی بهمن ماه یه همایش عروس قراره بزارم تو اموزشگاه که اونم یه عالمه کار داره و دل شوره . خیلی درگیر کارا شدم انقدر که شبا از خستگی بی هوش میشم و از فکر و خیال زیاد خوابم نمی بره و همش خواب همین کارارو می بینم این دوماه تا عید برام خیلی سرنوشت سازه اگه بتونم از پس کارام بر بیام همه چیز اگه خدا بخواد رو روال میفته و میشه همون که می خوام . برام دعا کنین خیلی دل شوره دارم اگه هم لباس عروس برام سراغ دارین برای یکی دو ساعت ممنون میشم که خبرم کنین و کمکم کنین آخه یه ۵ تایی دارم ولی حد اقل ۱۰ تا می خوام و تو این وضعیت هم ندارم که اجاره کنم به هر حال خدا بزرگه و همه امیدم به خودشه .
شب یلدا هم جای همگی خالی بود یه مراسم کوچولوی خانوادگی تو خونه مامانم برگزار کردم که همه یاد رسمو رسوماشون بیفتن . انقدر اتفاق افتاده که نمی دونم کدومو بگم همینجوری قاطی باطی دارم تعریف میکنم اونم بخاطر اینکه دوستای گلم از دستم خیلی ناراحتن و نگرانم بودن . بازنم مثل همیشه شرمندشونم .
از آبجی پروینم خواهش میکنم که برام پیام بزاره با آدرسه وب چون خیلی وقته ازش بی خبرم و دلتنگم .
تو این هوای بارونی خیلی دلم خیلی چیزا می خواد . وای که چقدر خاطره ها خوبن من با تمام خاطره هام زنده . خدایا تو همین روز بارونی و همین لحظه پر برکتت فقط ازت می خوام که کمکم کنی .