تبليغاتX
شاید شروعی دیگر -
 

این روزها روزهای سختی بود مثل همیشه . روزهایی که برام طی کردنشون به سختی و دیر سپری میشد . روزهای دل کندن از یه یادگاری و یه چیز عزیز برای رسیدن به اون چیزی که آرزوته  و براش کلی زحمت کشیدی و صبر کردی . خیلی جالبه که اکثر خاطراتم تو همین پاییز دوست داشتنی رخ میده . داره کم کم زندگیمون 2 سالش میشه . دلم می خواست برای این روز  کارها بکنم ولی الان که بهش نزدیکو نزدیک تر میشیم فکر میکنم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد ، حتی به اینم نمیرسیم که دو تایی مثل پارسال بریم آتلیه و روز سالگردمون عکس بندازیم . خیلی ناراحتم این یکی از آرزوهام بود که امسال نمیشه . به قوله مهدی انشالله سال دیگه . ای بابا . ولی یه چیزی خیلی دلم می خواد که می دونم اگه به مهدی بگم میزنه تو دهنم هااااااااااااااا . خیلی دلم میخواد که لااقل یه چند روزی رو بریم شمال بدونه هیچ دغدغه ای یه 4 ، پنج روزی تو این هوای عالی خستگی در کنیمو به یاد 2 سال پیش به قول معروف یه ماه عسلی با هم رفته باشیم البته ماه عسل کیش رفتیم ولی چون میدونم اونو اگه بگم کشته شدم به همین قانعم ( آخب الهی بمیرم واسه خودم من ). که البته اینم عملی نیست چون الان وضع مالی خراب تر از این حرفاست . بازم خدا بزرگه . خیلی تو حال و هوای دوسال پیشم . دلم اون روزای پر شور و هیجان رو می خواد . اون روزای پر از عشقی که هیچ وقت بر نمیگرده و ما قدرشو ندونستیم  . هنوز بعد از گذشت دو سال اینو باور نکردم که منو مهدی دو ساله شدیم و برای خودمون زندگی داریم و ای بابا . . . خانوم و آقایی شدیما . . . تو این دوساله چه سختیا یی که دوتایی نکشیدیم چه روزایی که نگذروندیم و حتی تا چه جاهایی که نرفتیم . . .  امیدوارم که این سالروز ها برامون ادامه داشته باشه و یه روزی باشه که با چشای چروک افتاده ودستای لرزونو در عوض قلبی پر از عشق بیام اینجا و از پنجاهمین سالروز زندگیم بنویسم . این روزا هر دومون داغونیم . ولی اینو می فهمم که مهدی خیلی بیشتر داغونه قلبش درد میکنه امشب وقتی پشتش بهم بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد کلی گریه کردم . دلم براش خیلی سوخت . احساس میکنم که خیلی کارا و فکرا تو مغزشه و دوست داره که انجام بده و خوشحالم کنه ولی نمیتونه . دلم یه لحظه هری ریخت پایین وقتی که گفت همین روزاست که سکته میکنم . ای خدا چرا باید این همه فکر و خیال ما رو دیوونه کنه دلم نمی خواد یه لحظه هم به این چیزا فکر کنم .

اصلا ولش کن . دلم می خواد این روزا همش تو همون حال و هوای دو سال پیش باشم گرچه که بخوام نخوام همین طور هست و مثل یه فیلم از جلو چشام میگذره این خاطره ها خیلی خوشحالم میکنه . اینکه وقتی فکر میکنم که اگه قرار باشه هزار بار دیگه تکرار بشه فقط می خوام تو خاطره هام مهدی باشه خیلی خوشحالم میکنه . خوشحالم می کنه وقتی با تمامه مشکلات میبینم که هنوز عشقم کم رنگ نشده .

خدایا ممنونم به خاطره همه چیز به خاطر اینکه  :

 دارمتو   

دارمشو  

 داریم . . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:21  توسط مونا  |