تبليغاتX
شاید شروعی دیگر -

 

***زندگی بعضی موقع ها خیلی بازیا داره بازیای خوبشم خیلی کمتر از بازیهای بدشه ، یا شایدم ما طبق معمول همیشه ناشکری میکنیمو بدها رو بیشتر از خوبها می بینیم
این دو هفته اخیر طبق معمول خیلی درگیر بودم و همش مشتری داشتم . تصمیم گرفتم بعد از مشتریه فردام که عروسه اگه بشه با مهدی بریم دو سه روز تعطیلی رو یه جایی آبو هوا عوض کنیم . یاده پارسال بخیر چه مسافرت به یاد موندنی رفتیم . داشتم به این فکر میکردم که هیچی هیچ وقت اولین ها نمیشه"  
مثل اولین نگاه مثل اولین عشق . مثل اولین مشقی که نوشتی یا نمره ای که گرفتی . مثل اولین سیلی که خوردی . مثل اولین دستمزدی که گرفتی ، یا مثل اولین بله ای که به شروع زندگیت گفتی ***

این نیمه همون نوشته ای بود که چند وقته پیش از وبلاگم حذف شد که آبجی کوچولوم زحمت کشیدن و برام پیدا کردن ممنونم پروینکم

میدونم دوباره می خواین دعوام کنین ولی شرمندم به خدا انقدر که مشغله فکری دارمو این اعصابم خورد میشه هی . دیگه وقتی و حرفی واسه گفتن و نوشتن ندارم .

تو این دوسه هفته ای که نبودم دنباله خونه بودم چون صاحبخونمون لطف کرده بودن و اجاره مارو ۲۵۰ تومان اضافه کردن چون فکر کردن ما تو کاخ نیاوران میشینیم و خونه ۱۰۰۰۰ متره . حالا بگذریم خیلی اعصابه هر دومون به هم ریخته بود تا همین دو روزه پیش که با این بازاره افتضاح یه خونه ۶۰ متری پیدا کردیم که از نظرمون تو این خونه های افتضاحی که بود این همون کاخه بود . و تا پای قرار دادم رفتیم که ییهو صابخونمون راضی شد ۱۰۰ اضافه کنه تا ما باشیم حالا دیگه نمی دونم تو این گرونی این اجاره سنگینو کی باید بده دیگه خدا میداند و بس .

 البته تو هفته پیش همون عید فطر شبش رفتیم شمال به یاد پارسال مخصوصا این که خیلی وقت بود دلمون می خواست یه آبو هوایی عوض کنیم که هوا  عالی بود البته با بارونه شدید ها ولی دوست داشتنی بود . ۴ صبح ۵ شنبه رفتیمو جمعه هم برگشتیم البته که به خاطر این فکر مشغوله هر دوتا مون عین ساعقه یه هویی به هم گیر میکردیم ولی زود حلش میکردیم . جای همه خالی از این ور از نوشهر رفتیم از اون ور از رشت برگشتیم شبم خونه پدری پدرم گذروندیم . خلاصه اومدیم تهرانو بازم روز از نو همش فکر خرابو فکر خراب . ولی همین که یه دو روزی چشمامون از سبزی پر شد خودش کلی تجدید قوا بود . خدا رو شکر .

احساس میکنم که تازگیا کاره منو مهدی شده نشستن و به فکر بلای بعدی بودن . انگاری که دیگه منتظریم ببنیم برنامه بعدی چیه که قراره سرمون بیاد . واین خیلی بده چون از نظر خودم داریم نا شکری میکنیم بخدا این زندگی جاهای خوبم داره ولی نمی دونم چرا ما دوتا عین سیریچ چسبیدیم به بداش .

ای خدای بزرگ خودت کمکمون کن . نمی دونم چرا تو این یه هفته ایه همش فکر میکردم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد خودمو یه آدمه بی ارزش میدیدم که نمیتونه بلند بشه و نذاره زندگی بهش غلبه کنه . این چیزا از من بعیده . چرا یادم رفته که یکی همیشه باهامه یکی که یادش به دلم آرامش میده . البته بگم تو این مدت همون ذکرایی که میگفتم آرومم میکرد وگرنه انقدر منو مهدی بهم ریخته بودیم که ممکن بود . . . .

ای خدای گنده من کمکم کن . من بدون تو ناتوانم ولی با تو همه چیز دارم . خدایا مگه تنهام گذاشتی که احساس ناتوانی میکنم . یاداری مثل همیشه امتحانم میکنی ؟؟؟؟ نه مطمئنم که انقدر خوب نیستم که  لایقه امتحانات باشم . خدایا خیلی وقته دلم یه آرامشی می خواد که توش هیچ نگرانی نباشه خیلی وقته دلم می خواد که امن باشم دلم می خواد که تکیه بدمو پشتم نلرزه دلم میخواد با مهدی از ته دل بخندیمو فردا رو یادمون نیاریم چه برسه به دیروز . احساس میکنم هیچی خوشحالم نمیکنه و بعضی موقع ها اگه میخندمم واسه نگه داشتنه ظاهرمه وگرنه . . . خدایا تو بزرگی من همیشه نوکرت بودمو هستم میدونم بازم هوامو داری ممنونتم .

از این هفته اگه خدا بخواد و برای بار هزارم چیزی پیش نیاد دیگه دارم می رم دنبال کارام تا مقدمات آلبوممو تهیه ببینم برام دعا کنین .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:23  توسط مونا  |