تبليغاتX
شاید شروعی دیگر - عجب روزگاریه !!!

 

 خیلی دیر اومدم کلی تاخیر داشتم . یادم رفت که عروسی یکی از خواهرامه و باید بیام بهش تبریک بگم یادم رفت که چند تا خواهر گل دارم که منتظرمنن و یادم رفت که دو تا داداش گل دارم که اونا هم منتظرمنن . یادم رفت که بگم روز مادر مبارک بگم خواهرای گلم روزتون مبارک . وااااااای خدای من خیلی در گیر بودم منو ببخشین . براتون کلی آرزوهای خوب دارم .

خیلی اتفاقا افتاد این چند وقته ،  اولیش اینکه یوسف گمگشتمون بازگشت و همه ما رو خوشحال کرد تو این 3 هفته ای که نبودم همه وقتم رو سعی کردم با خان دایی جونم بگذرونم . خیلی وقتا دور از چشمش گریه کردم ، واسه این دل پاکش واسه این که چقدر همه رو بی ریا دوست داره دلش واسه همه تنگ شده ، واسه اینکه این چند وقته نبوده تا ببینه همه از هم چقدر دور شدن ، واسه اینکه چقدر با احساس همه رو بغل میکنه و دلش چقدر واسه دیدنشون اشک ذوق داره و این مردم چقدر بی وفا شدن و چقدر خود خواه . واسه خیلی چیزا واسه اینکه میبینم واسه دخترش قایمکی اشک میرزیه و چقدر دلش میخواد که آرینش الان اینجا بود . ای خدا چقدر این دنیا کثیف شده . آخه پس ما آدما واسه چی زنده ایم واسه عذاب همدیگه ؟  دلم می خواست که خیلی توانایی داشتم تا براش خیلی کارا میکردم تا این همه بدی که داره کم کم میبینه رو خودم میپوشوندم ولی چه کنم که صلاحو تو میدونی و قسمتو تو تعیین میکنی خدا .

این چند وقته هم از لحاظ کاری روزای خوبی بوده هم از لحاظ عاطفی . خدایا شکرت .

خدایا ممنونم از اینکه داری منو میبینی و تو هنوز بی وفا نشدی . خدایا ممنونم که خیلی چیزا به من دادی این چند وقته . خدایا ممنونم از اینکه هوامو داری مثل همیشه .

فقط یه خورده که نه خیلی دلم واسه خونه شور میزنه با این وضعیت خونه نمی دونم دو ماهه دیگه تکلیفمون چیه خیلی دلم می خواست دور بشیم با مهدی بریم یه جایی که بتونیم با آرامش و دور از اینهمه خرجای گزاف فکر کنیم و کار کنیم و زندگی کنیم ولی همش یه جای دلم بهم می گه صبر کن اون بالاییه خودش حواسش بهتون هست خودش میگه موقش کیه . ..

دیروز مهدی یه حرف جالبی زد در واقع حرف دلمو زد که یه موقعی به عنوان آرزو ازش یاد کردم گفت کاش بشه بریم شمال تو یه شهر کوچیک زندگی کنیم و آرامش داشته باشیم .

این هفته یه مسافرت تقریبا ده روزه به شمال داریم همراه خانواده می خوایم بریم یه خورده فکر کنیم و تصمیم بگیریم شایدم یه جستجویی کردیم واسه خونه . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:51  توسط مونا  |