تبليغاتX
شاید شروعی دیگر -

 

 

ده سال زمان کمی نبود واسه به انتظار خنده های قشنگ تو نشستن و منتظر دیدن چهره مهربون و پر از مردونگیو اون چال خوشگل روی صورتت بودن . دلم از الان تا شب به کجا ها که نمیره به همون ده سال پیش که اومده بودیو قول دادی که تا 2 سال دیگه میایو دیگه دیر نمیکنی . چقدر دلم می خواست که از نگام بخونی که چقدر به وجودت احتیاج دارم  و دلم واسه اینکه همیشه حمایت هاتو در کنارم داشته باشم داره بیداد میکنه . دلم همیشه برای  گرمای کلامت و بودن حضورت و تکیه کردن به تویی که همیشه برام یه رویا بودی تنگ بوده . از همون زمانی که رفتی تا الان هزاران بار خوابتو دیدم هزاران بار بلند شدم و تا دو روز تو خیال با تو بودن میگذشت همیشه دلم می خواست که برای اومدنت جشنی بگیرم و همه رو تو خوشحالیه خودم شریک کنم به همه نشون بدم که این دایی دایی که من می گم کیه به همه با افتخار نشونت بدم با افتخار . . . دلم خیلی برات تنگه دایی دلم می خواست که می تونستم درک کنم که حد اقل تا یک ماه دیگه این انتظار دور بودن باید تحمل بشه . تا یک ماه دیگه باید درک کنم که تو تا حد اقل یک ماهی واسه من نیستی و باید هر لحظه دل یکی رو بدست بیاری و وااااااااااااای چقدر حرف داری واسه شنیدن و باید مثل قدیما دوباره یه گوش پر از حمایت و قدرت و مردونگی باشی .

 از ده سال پیش تا الان خیلی چیزا فرق کرده زندگیه چهار نفره ما به یه زندگی سه نفره تبدیل شد و من و مانی به دانشگاه رفتیم سر کار رفتیم و بزرگ شدیم من ازدوج کردم و توی اون شب و تا آخر اون شب هنوز نمی تونستم باور کنم که عزیزترین فرد زندگیم توی شادیم نباشه و عروس شدنه موناشو نبینه . مامان الان تنها شده و به تو خیلی احتیاج داره دلش داره پر میزنه واسه اینکه داداشش بیاد و با گرمای کلامش و محبت نگاش به اون امیدهای از دست رفته رو برگردونه ، من الان متاهل شدم دلم میخواد مهدیو ببینی و ببینی که انتخابم چه انتخابی بوده ما به راهنماییها و حمایت هات احتیاج داریم ، مانی الان داره مردی میشه و به درسها و تجربه هات نیاز داره ، مامانی و باباییم الان دیگه کم کم دارن پا به سن میزارن و به محبتت و همراهیت نیاز دارن می خوان به اصطلاح عصایی باشی واسه دستای لرزونه آیندشون . خیلی دلم می خواد کمکت کنم واسه این همه بودن ، ولی نمی تونم چون میدونم که همه فقط تو رو میخوان  و فقط مجبورم درک کنم که سرت شلوغه و اسم خودمو بزارم آخر لیست . از دیشب تا حالا یه عالمه گریه دارم مامان اینا میگن اگه بخوای این جوری کنی فرودگاه نمی بریمت !!! یعنی من واقعا می تونم این لحظرو تحمل کنم و نباشم و با گریه تو بغل تو جا نگیرم و بوی تنتو توی تمام مغزم ضبط نکنم ؟ آیا می تونم دوباره نشنوم که تو، تو همون لحظه و با گریه ای حفظ شده دوباره داری صدای گریه منو که تو سن 2 سالگی ضبط کردی در میاری ؟ نه نمی تونم . و چقدر سخته و فراموش نشدنی اگه بخوان به زور بهم بقبولونن که می تونی و باید بتونی . یادته اون زمانی که شنیدم بچه دار شدی ؟ و مامان اینا فقط به خاطر اینکه من گریه نکنم 6 ماه بعد بهم گفتن ؟ حتما واست تعریف کردن ؟ حتما گفتن که توی خونه راه میرفتم وبا صدای بلند مثل بچه ها گریه میکردم و میگفتم داییم فقط ماله منه نباید بچه داشته باشه وای که چقدر مامان اینا بهم خندیدن، ولی به نظرت با این همه عشقی که به تو دارم می تونم امشب نیام ؟ دیروز با همه بحثم شد گفتم من باید بیام نمی تونم یه ساعتم صبر کنم تا توررو تو خونه ببینم ولی .  . . .  نمی دونم چی بشه ؟!؟!

ولی با تمامه این حرفا که زدم فقط یه کلام الان جا داره و اونم اینه که خوش اومدی . امیدوارم که بهت انقدر خوش بگذره که دیگه نری . من توی زندگیم به یه پدر احتیاج دارم . به یه کسی که واقعا پدرم باشه نه یدک کشه یه اسمه سه حرفی .

فقط می تونم بگم خوش اومدی داییه گلم امیدوارم که منم همون مونایی باشم که تو انتظار داشتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط مونا  |