یاده نوشته های چند سال پیشم افتادم . اون اوایل که چقدر ذوق داشتم که بیام از بعضی مسائل بنویسم . ولی هر چقدر گذشت و هر چقدر بزرگتر شدم دیدم که اگه رسمی تر و کمتر بنویسم بهتره . دیدم که بهتره نگم تا بگم و بدتر بشه . از سختی های زندگی مینوشتم . از عشقی که داشتم . از درگیری های دوران قبل از ازدواج . . . . الانم سخته زندگی همیشه سخته . البته که دوست ندارم هیچوقت این کلمه رو بگم و باور کنم ولی حقیقت سخته .
خدا رو شکر یه چند وقتیه که تو متن زندگی آرامش دارم انگاری که منو مهدی بهتر تونستیم با هم اخت بشیم . الان تمامه تلاشم برای آلبوممه . خیلی خدا کمکم کرده و خیلی هوامو داره از همون اول بهم نشون داد که مونا خانوم من هستم خیالت راحت دیر و زود داره اما . . . . یخورده تو این مدت مشکل پیش اومد ولی از اونجایی که دلم به خدا قرصه خودمو سپردم دستش ولی تو این مدت آدمای دورو برم و دوباره شناختم . دوباره خدا بهم گفت آهای دخترک داری زیاده روی میکنی ها !!! حواست به خودت باشه . زیادی جون نذاری . یه چند وقتی بود که یادم رفته بود ولی دوباره یادم افتاد .
خدایا خیلی بزرگی به اندازه تمامه بزرگی هات شکرت میکنم و ممنونم که منو در بدترین شرایط تنها نمی زاری .
امسال تاسوعا و عاشورا نذر کردم که اگه همه چیز درست بشه سال دیگه یه نذری کوچولو بدم . تو این مدت خیلی سختی کشیدم همه توانمو گذاشتم روی این کار مهدیم خدا رو شکر درک میکنه زیاد باهام کلنجار نمیره میبینه چقدر فکرم مشغوله هوامو داره .
روزا داره میگذره و من وقتی بر میگردم به عقب میبینم چقدر زود گذشته داره روزها سیر صعودی خودشو طی میکنه و من اصلا باورم نمیشه که سومین عید زندگی متاهلی من داره میاد و من تو این مدت با چه چیزایی که دست و پنجه نرم نکردم .خدا رو شکر میکنم که بهم توان داد و صبر تا بتونم با همه چیز کنار بیام .
تو هفته پیش نشد مدل ببرم چون پدر بزرگ عزیزم که تمامه وجودمه عمل داشت و این هفته هم باید به آخر برسه تا چند نفر که باهاشون قرار گذاشتم امتحاناشون تمون بشه و دوباره استارت بزنم . برام دعا کنینی .
بعد دوماه رفتم به وبلاگ مارال عزیز که خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم فکر میکردم که دوستم نداره و دوستشو فراموش کرده و منم خودمو لوس کردمو نرفتم سر بزنم و همین امروز فهمیدم که با این اشتباه دوستو تو چه شرایطی ول کردم و نتونستم مرحم کوچیکی باشم براش و با کمال تاسف دیدم که پدرشون فوت کردن و من اصلا اطلاع نداشتم از همینجا دوباره بهش تسلیت میگم و از دوستای خوبم می خوام که برای شادی روح پدر بزرگوارش یه فاتحه بفرستن .
بعد از یک ماه تقریبا اومدم و با یه عالمه خبر و حرف که نمی دونم از کدومش باید بگم ترجیح می دم فعلا با یه مختصر مطلبی سر و ته دیر اومدنمو به هم بیارم بعد دوباره میام . تو این مدت از یه طرف کلاس می رفتم برای مربیگری یه پیشنهاداتی شده که تا عید انشالله وضع شاید فرق کنه و من مجبور بودم به خاطر این مطلب یه کلاس ۱ ماه و نیمه برم برای مربیگری تو آموزشگاه یعنی اگه خدا بخواد بشم مربی گریم از طرفی هم که یه دو باری به شدت سرما خوردم و این آنفولانزای جدید و ملاقات کردم و از طرفی هم که مامانم داشت میرفت سر خونش که آماده شده بود و ما یعنی منو مهدی هردومون درگیر کارای مامان بودیم چون تمام وسیله هاشو فروخت و از نو خرید و یه جهیزیه کامل منو مهدی کنترات کردیم به هر حال که این دوره تموم شد و از هفته دیگه هم که محرم صفره و من باید بیفتم دنباله کارای آلبومم اگه خدا بخواد و هزار تا گرفتاری که نمی دونم خدا چه جوری می خواد منو کمک کنه . خیلی گیر اوردنه لباس تو این شرایط برام سخته از طرفی هم توی بهمن ماه یه همایش عروس قراره بزارم تو اموزشگاه که اونم یه عالمه کار داره و دل شوره . خیلی درگیر کارا شدم انقدر که شبا از خستگی بی هوش میشم و از فکر و خیال زیاد خوابم نمی بره و همش خواب همین کارارو می بینم این دوماه تا عید برام خیلی سرنوشت سازه اگه بتونم از پس کارام بر بیام همه چیز اگه خدا بخواد رو روال میفته و میشه همون که می خوام . برام دعا کنین خیلی دل شوره دارم اگه هم لباس عروس برام سراغ دارین برای یکی دو ساعت ممنون میشم که خبرم کنین و کمکم کنین آخه یه ۵ تایی دارم ولی حد اقل ۱۰ تا می خوام و تو این وضعیت هم ندارم که اجاره کنم به هر حال خدا بزرگه و همه امیدم به خودشه .
شب یلدا هم جای همگی خالی بود یه مراسم کوچولوی خانوادگی تو خونه مامانم برگزار کردم که همه یاد رسمو رسوماشون بیفتن . انقدر اتفاق افتاده که نمی دونم کدومو بگم همینجوری قاطی باطی دارم تعریف میکنم اونم بخاطر اینکه دوستای گلم از دستم خیلی ناراحتن و نگرانم بودن . بازنم مثل همیشه شرمندشونم .
از آبجی پروینم خواهش میکنم که برام پیام بزاره با آدرسه وب چون خیلی وقته ازش بی خبرم و دلتنگم .
تو این هوای بارونی خیلی دلم خیلی چیزا می خواد . وای که چقدر خاطره ها خوبن من با تمام خاطره هام زنده . خدایا تو همین روز بارونی و همین لحظه پر برکتت فقط ازت می خوام که کمکم کنی .