تبليغاتX
شاید شروعی دیگر
 

چشام پر از اشک شد وقتی که داشتم تلویزیون رو نگاه میکردم من خودم به شخصه آدمیم که حتی تو تصوراتم و حتی تو کابوسهای شبانم نمی تونم از دست دادن عزیزی رو ببینم چه برسه به اینکه خدایی نکرده . . .

امشب توی برنامه تلویزیونی راجع به اهداء عضو صحبت میکردن گزارشی داشتن در مورد مادری که تو یه سانحه رانندگی دو تا از دخترهاش جا به جا مرحوم شده بودن و دختر دیگرش مرگ مغزی شده بود . نمی دونم شاید هر انسانی در اون زمان در بدترین حال ممکنه باشه و تصور این مطلب برای ما که غریبه ایم  هم غیر ممکنه چه برسه به خانواده ای که در اون وضعیتن . به هر حال این مادر تمام اعضای بدن این دخترش رو در بیمارستان اهدا کرده و این اوج ایمان رو از نظر من میرسونه . اوج ایمانی که باعث شده تا این مادر در اون وضعیت اسف بارش قدرتی برای چنین تصمیم بزرگی رو داشته باشه تا بتونه در اوج غم خودش دل چند خانواده رو شاد کنه .

بارها به خانوادم مخصوصا مادرم گفته بودم که اگر سعادت چنین موقعیتی رو داشتم ( که تمامی اعضای بدنم قابل اهدا بود ) دلم می خواد تمامی اعضام رو اهدا کنم حتی اگر شده ذره ای با خودم دفن نشه . ولی هیچ موقع نمی دونستم که چجوری باید این کار رو ثبت کنم تا امشب که بالاخره آدرسه سایت رو گرفتم و عضو شدم .

نمی دونم انگاری یه بار خیلی بزرگی از روی دوشم برداشته شده . امید وارم که فقط لایق این باشم که بتونم به چند نفری زندگی دوباره بدم . انشالله . . .

جمعه جای همه خالی رفته بودیم با همسر محترمم پیک نیک جای خیلی باصفایی بود از صبح تا عصری اونجا بودیم . کنار جوب آب و رودخونه و زیر سایه درخت و آفتاب دلچسب . خیلی خوش گذشت . با خودم داشتم فکر میکردم که اگه بخوایم دقیق تر نگاه کنیم پیک نیک فقط جنبه تفریحی نداره ا ز نظر من جنبه آموزشی و سنجش جنبه انسان هم هست . چون آدم تو امکانات خیلی کمی داره زندگی کوتاهی میکنه بدون آب بدون سرویس بهداشتی بدون بهداشت بدونه تلویزیون . بدونه خیلی چیزا که الان ما آدما بودنه هر کدومشه لازم و ضروری میدونیم و فکر میکنیم بدون اونها زندگی غیر قابل امکان و تحمله . نه ؟

هنوز تو ماه رمضانیم و هنوز احساسم بر اینه که نتونستم به اوج لذتی که می خوام برسم . به او لذت تنهاییم در مقابل خدا و به اوج عبادتم . ولی سحر ها رو خیلی دوست دارم همه سحر ها دعا میکنم برای تمامه مریضا اشک میریزم و از ته ته قلبم از خدا میخوام که همه ما ها رو به راه راست هدایت کنه . ببخشه و بیامرزه . بیماران رو شفا بده . گرفتاران روآزاد کنه . کسایی که معتادن و دارن زندگیشونو تباه میکنن سالم و با ایمان کنه . همه زندگیا رو قرص و پا بر جا کنه . آبروی هیچ بنده ای رو نریزه . نزاره تا دست هیچ بنده ای جلوی نا اهل دراز بشه و تمام جوونا رو خوشبخت کنه . کینه رو از دلامون دور کنه و محبت رو هر روز بیشتر از قبل .

برای خانوادم و برای مهدی و خانوادشم خیلی دعا میکنم .

باری تمام دوستام که این مدت خیلی بهم کمک فکری کردن . داداش عباس . مونای عزیزم . دزیره مهربون . آبجی کوچولوم (پروینکم ) . داداش سی ال ۲ . بانو مرکوری خودم که داره به زودی میره تو خونه آرزوهاش و براش آرزوی موفقیت میکنم و برای همه . . .

*برای نیکولو جونم نمی تونم پیام بذارم . چرا ؟ بهم جواب بده منتظرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:10  توسط مونا  | 

 

امسال فکر نمی کردم بتونم روزه بگیرم فکر میکردم برام خیلی سخت باشه ولی تونستم بازم خدا بهم ثابت کرد که اگه بخوای من کمکت میکنم واقعا تو این تابستونی 15 .16 ساعت چیزی نخوردن کار سختی و باید آدم خیلی پر تحمل باشه . به هر حال ، تمام این کارا و هزار تا کار دیگه در مقابل این همه رحمتت عددیم نیست خدای مهربونم . ولی تو انقدر بزرگی که حتی یک ثانیه هم به محاسبه نمیشینی . ولی ما بنده های پر توقعت همیشه هم زیاد ها رو ازت می خوایم و در عوض کم ها رو می خوایم پس بدیم . به هر حال که با کمکت تا الان که موفق شدم روزه هامو بگیرم . البته فقط گرفتن این روزه ها نیست دلم همیشه می خواسته که روزه هام از تمامه جهات کامل باشه دلم می خواسته همیشه زبونم و چشامو گوشمو قلبمو دست و پاهامم روزه باشن ولی می دونم که تو این یکی موفق نبودم دل چند نفری و شکوندم حرف نا بجا زدم و . . . ولی هنوزم دارم تلاش میکنم که اگه شده حتی یه روزو روزه کامل بگیرم . انشاالله که کمکم کنی خدای بزرگم . تو این مدت سعی کردم که بعد نمازم کمی قرآنم بخونم ولی بیشتر از روی معانیش . احساس میکنم اگه به اصطلاح مسلمونم باید یه دوخط از این چیزا هم حالیم باشه حالا به چیزای دیگه کار ندارم برام فقط خودمو خدای خودم مهمه . خدا رو شکر این یکی رو موفق شدم تا الان . از اینا بگذریم روزای خوبی رو نداشتم . خیلی مشکلات پیش اومده که احساس ناتوانی میکنم در حل کردنش . احساس میکنم یه مونای کوچیک کوچیک شدم با یه کله بی عقل بی فکر . این مدت خیلی با خودم فکر کردم که چی درسته و چی غلط . باید چه کار کنم . چه راهی و برم بهتره . ولی انگاری به خیلی از جواب این سوالا به بن بست میخورم و دوباره با حالت چه کنم سر جام میشینم . فقط توکلم تو این روزا میتونه به خدا باشه و بس چون می دونم که اگه بخواد همه چیز مثل قبل میشه و اگه نخواد هیچی چیز عوض نمیشه .

این روزا داره باز حال و هوای مدرسه ها هم دلمو چنگ میزنه . این آفتاب کم جون داره بم نوید میده که ماه رویاهام و احساساتم داره میاد . برگای زرد و نارنجی دارن میان . بادای دل نواز دارن میان . دیروز یه لحظه از روی گونه هام ، فقط از روی گونه هام ، یه باد ملایمه خنکی رد شد که منو یه دوسه دیقه ای به فکر فرو برد . احساس کردم رو زمین نیستم . نمی دونم یه احساسه خاصی بهم دست داد .

اگه همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره تمومه

همینکه اول و آخر تو هستی

به محتاجه تو محتاجی حرومه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:14  توسط مونا  | 

 

واقعا چرا باید یهویی مطلب آخری که نوشتم برای خودش حذف بشه ؟

 چرررررررررررررا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داره کم کم گریم میگیره ها آخه من رو نوشته هام خیلی حساسم . اونم نوشته ای که توش پر از خاطرست و من هیچ جایی اونو ثبت نکردم .

 چررررررررررررا ؟ واقعا دلیلش چی میتونه باشه ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:8  توسط مونا  |