خیلی دیر به دیر میام و خیلی سرم شلوغه ولی این مدت دارم هی واسه آینده فکر میکنم نه اینکه بخوام نا شکری کنم نه همیشه خدای بزرگمو شکرو سپاس گفتم که این همه برکت بهم داده ولی یه کم تغییر دلم میخواد . دلم می خواد که برم یه جای دور و فقط به زندگیم فکر کنم خسته شدم از اینکه شدم واسه همه یه بنگاه عام المنفعه همیشه دوست داشتم که به همه کمک کنم ولی الان که متاهل شدم می دونم این جور چیزا برای مهدی سخته و دوست نداره ولی همه بهم عادت کردن دوتا هندونه میذارن زیر بغلم و منو همراه میکنن الانم دوست دارم . اصولا از اینکه بی کار بشینم متنفرم و نمی تونم که بی کار باشم ولی الان دیگه مجرد نیستم و باید اینو درک کنم .
شمال خوش گذشت با اینکه دلم یه مسافرت دو تایی می خواست ولی با توجه به موقعیت نمی شد و باید با جمع می رفتیم . خیلی هوا خوب بود ولی در مورد خونه نشد قیمتا تقریبا با اینجا یکی بود و مهم این بود که کار برای من و مهدی اصلا نبود و خیلی سخت بود یه دو روزیم رفتیم کلاردشت هوا عین بهشت بود من عاشق اون کوهای جنگلیشم عاشق صدای رودخونه ای هستم که گوش آدمو پر میکنه و عاشق مه هستم که دونه هاش خیلی ظریف می خورن روی صورتم و کم کم میان پایینو روی درختا رو سفید میکنن . وای که من واسه طبیعت میمیرم روحمو جلا میده . این چند وقته خیلی تنها تر شدم . کار مهدی زیاده خیلی خسته میشه منم تو خونم . مشتری زیاده ولی تنهاییامو پر نمیکنه خیلی در گیرم با خودم ، فکرای مختلف از سرم می گذره و فقط توکلم به خداست . دلم واسه مهدی خیلی تنگ میشه خیلی دلمم براش میسوزه که انقدر داره خسته میشه درسته که مرده ولی چون دوسش دارم نمی تونم اینهمه خستگیشو ببینم . همش تو فکر اینم که منم یه راه درست حسابی واسه همراهی کردنش پیدا کنم . یه مسافرت کاری دارم چند روز آینده امیدوارم که خیر و خوب باشه اگر بشه خیلی عالیه من خیلی دارم دعا میکنم برای خیر بودنش و خوب بودنشو شدنش . برام دعا کنید .
روز پدر نزدیکه خیلی دلم می خواست که یه هدیه خوب بگیرم ولی تو این شرایط نمیشه فقط با یه هدیه کوچیک می خوام تبریک بگم و آرزوی سلامتی کنم .
روز پدر مبارک .
خیلی خستم امیدوارم که حالم خوب بشه و از این حال بد و سر در گمی در بیام خدایا کمکم کن همیشه تنها یارم تو بودی و تنها ناجیم تو بودیو تنها معبودم . امیدم جز به تو و تواناییهام به کس دیگه ای نیست . کمکم کن .
خیلی دیر اومدم کلی تاخیر داشتم . یادم رفت که عروسی یکی از خواهرامه و باید بیام بهش تبریک بگم یادم رفت که چند تا خواهر گل دارم که منتظرمنن و یادم رفت که دو تا داداش گل دارم که اونا هم منتظرمنن . یادم رفت که بگم روز مادر مبارک بگم خواهرای گلم روزتون مبارک . وااااااای خدای من خیلی در گیر بودم منو ببخشین . براتون کلی آرزوهای خوب دارم .
خیلی اتفاقا افتاد این چند وقته ، اولیش اینکه یوسف گمگشتمون بازگشت و همه ما رو خوشحال کرد تو این 3 هفته ای که نبودم همه وقتم رو سعی کردم با خان دایی جونم بگذرونم . خیلی وقتا دور از چشمش گریه کردم ، واسه این دل پاکش واسه این که چقدر همه رو بی ریا دوست داره دلش واسه همه تنگ شده ، واسه اینکه این چند وقته نبوده تا ببینه همه از هم چقدر دور شدن ، واسه اینکه چقدر با احساس همه رو بغل میکنه و دلش چقدر واسه دیدنشون اشک ذوق داره و این مردم چقدر بی وفا شدن و چقدر خود خواه . واسه خیلی چیزا واسه اینکه میبینم واسه دخترش قایمکی اشک میرزیه و چقدر دلش میخواد که آرینش الان اینجا بود . ای خدا چقدر این دنیا کثیف شده . آخه پس ما آدما واسه چی زنده ایم واسه عذاب همدیگه ؟ دلم می خواست که خیلی توانایی داشتم تا براش خیلی کارا میکردم تا این همه بدی که داره کم کم میبینه رو خودم میپوشوندم ولی چه کنم که صلاحو تو میدونی و قسمتو تو تعیین میکنی خدا .
این چند وقته هم از لحاظ کاری روزای خوبی بوده هم از لحاظ عاطفی . خدایا شکرت .
خدایا ممنونم از اینکه داری منو میبینی و تو هنوز بی وفا نشدی . خدایا ممنونم که خیلی چیزا به من دادی این چند وقته . خدایا ممنونم از اینکه هوامو داری مثل همیشه .
فقط یه خورده که نه خیلی دلم واسه خونه شور میزنه با این وضعیت خونه نمی دونم دو ماهه دیگه تکلیفمون چیه خیلی دلم می خواست دور بشیم با مهدی بریم یه جایی که بتونیم با آرامش و دور از اینهمه خرجای گزاف فکر کنیم و کار کنیم و زندگی کنیم ولی همش یه جای دلم بهم می گه صبر کن اون بالاییه خودش حواسش بهتون هست خودش میگه موقش کیه . ..
دیروز مهدی یه حرف جالبی زد در واقع حرف دلمو زد که یه موقعی به عنوان آرزو ازش یاد کردم گفت کاش بشه بریم شمال تو یه شهر کوچیک زندگی کنیم و آرامش داشته باشیم .
این هفته یه مسافرت تقریبا ده روزه به شمال داریم همراه خانواده می خوایم بریم یه خورده فکر کنیم و تصمیم بگیریم شایدم یه جستجویی کردیم واسه خونه . . .