نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه تو لحظه هام
قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چجوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی
تو یی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خطخطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیش و پس
نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم
حرفی برای گفتن نیست این مدت خیلی داره سخت میگذره ولی دلم داره روزای روشن میبینه می خوام تصمیماتمو عوض کنم دیگه اندفعه خودم نمی تونم برم و بگذرمو نبینم ، اندفعه . . .
دلم گرفته از خیلی کسا از خیلی از آدمای دورو برم از خیلی از محبتایی که کردمو میکنم و جوابه عکس میگیرم از خیلی چیزا از خیلی چیزا . از خودم که هنوز بعد از این مدت نفهمیدم و تو مغزمم نمیره که آخه بخشش و محبت چقدر آخه تا کی ؟
دلم از خودم بیشتر همه گرفته . از اینکه هنوز نفهمیدم این دنیا غیر از نیرنگ و دورویی چیز دیگه ای رو نمی شناسه . دلم از خودم گرفته چون هنوز نفهمیدم آخه چرا باید دو رو بود تا برد ؟ چرا باید گفت دوست دارم و نداشت ؟ چرا باید گفت که هواتو دارمو نداشت ؟ چرا باید گفت هستمو نبود ؟ چرا باید گفت انجام میدم و نداد ؟ چرا باید گفت می مونمو نموند ؟ چرا ؟ واقعا چرا ما اون کسیو دوست داریم که ازمون فرار میکنه ؟ دنبال اون کسی میریم که قایم میشه ؟ چرا ما عاشق دروغ شنیدنیم ؟ نمیدونم . . .
هر چی فکر میکنم نمی فهمم که چرا ما باید دو رو باشیم تا همه دوستمون داشته باشن . چرا من باید فدا نشم تا خوبی ببینم ؟ تو این چند وقته روزای بد خیلی بودن مخصوصا از قبل از عید روزهای سختی گذشتن و من سعی کردم که فراموش بشن . ولی با گذشت هر چه بیشتر زمان جز اینکه بیشتر اذیت بشم و فکرهای بدی به سراغم بیاد چیز دیگه ای نبوده . دلم نمی خواست بنویسم شاید که بهتر میبینم که فراموش بشن . همیشه با خودم فکرمیکردم احتیاجی به باز گو کردن مسائل بد نیست چون باید از یادم بره چون این کار جز خود خوری و عذاب برام چیز دیگه ای رو نداره . خیلی وقته که حرفه دلمو نزدم . احساس میکنم برای برگشتن به خودم به کمی تنهایی نیاز دارم . دلم می خواد با خودم حرف بزنم ، فکر کنم و تصمیم بگیرم و برای اشتباهاتم حتی خودمو بزنم و از ته دل زار زار گریه کنم . . . .
البته تو این مدت تنها چیزی که منو دلگرم تر کردو احساس خوبی بهم داد با یه عالمه خیالبافی های قشنگ چیزی نبود جز شنیدن اینکه عزیز ترین شخص زندگیم بعد از مدتها داره از سفر میاد . دایی عزیزم بودنت برام بر آورده شدنه قشنگ ترین آرزو رو به همراه داره احساس میکنم که نمی تونم این سه هفته رو تحمل کنم دوست دارم مثل یه خواب بعد الظهر زود بیاد و بره و تورو برام بیاره .
راستی یه حرفی نیکولو جونم زد که تصدیق میکنم با این تفاوت که بعد از گذشت زمان نظرم خیلی عوض شد .نیکولو جونم راست میگفت منم اولش به این بازی که دعوت شدم پیش خودم گفتم که چقدر بی مزست اصلا حوصلشم ندارم ولی الان و بعد از گذشت یک هفته با شنیدن این جمله ها نظرم عوض شد و دیدم که چقدر جمله های زیبا داریم که با کمی فکر کردن به اونها و تامل کردن میتونیم زندگیمونو زیبا تر کنیم :
بودیم،ندانستند که هستیم ،باشد که نباشیم ، بدانند که بودیم ( دزیره )
برای تو می نویسم که بهترین یاری ( بانومرکوری )
همیشه فاصله ای هست دچار باید بود ( مونا )
به یاد نیاوریم بلکه زنده نگهداریم ( حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگهداشتن آن است )( مارال )
همه چیز تنها یک چیز است ( نیکولو پاگانینی )
نمیشود رفت و گذشت و ندید ( همیشه چشمی پشت پنجره منتظر است ) خودم
چند وقته پیش دوستای گلی منو به یه بازی (یا به نظر من یه لحظه برای تفکر ) دعوت کردن خیلی خوشحالم چون می بینم که چنین دوستایی دارم و دوتا دوتا منو دعوت میکنن . منم یه جمله شش حرفی مینویسم واز دوستای گلم دزیره و بانومرکوری خیلی ممنونم که منو جزو دوستای خوبشون دونستن و این باعث افتخارمه ![]()
نمی شود
رفت
و
گذشت
و
ندید !
منم دوستای خیلی گلی دارم که همیشه همراهم بودن و مثل خواهر و برادر برام بودن و ازشون دعوت میکنم تا یه لحظه تفکر کنن .داداش عباس و مونای عزیزم و داداش cl2k و مارال و نیکولوپاگانینی عزیز امیدوارم که دعوت منو بپذیرین .
امروز روز تولدم بود . به به ، به به تولدم مبارک .
برخلاف هر سال که خیلی سر حال بودم امسال یعنی امروز زیاد خوب نبودم دلم میخواست واسه به دنیا اومدنه با شکوهم دو سه ساعت برقصم ولی چه حیف شد که باید میرفتم جایی و تا عصر باید اونجا میبودم . به هر حال رفتم . همیشه یادمه که تو این روز یعنی از یه هفته قبل تا یه هفته بعد انواع کادوها و تبریکا بهم میرسید ولی امسال خیلی کمتر بود واسه همینه که میگم من دارم بد میشم دیگه . البته که نه شوخی کردم با خودم ماشالله هزار ماشالله یه پارچه خانومم همه دلشونم بخواد بهم تبریک بگن . واه واه واه . اییییش .
![]()
ولی از بعضیا یه توقعاتی داشتم که اصلا مالی نبود خیلی روحی بود ولی چه حیف که من با اونا زمین تا آسمون فرق دارم اونا نگفته من براشون خودکشی میکنم ولی اگه بمیرمم اونا اشکم نمیریزن . چرا ؟ واقعا چرا ؟ خوب چون خرم . البته بلا نسبت خر .....![]()
ولی به هر حال که امروزم روزی بود واسه خودش عصری مامانم دعوت کرد مارو خونشون و یه تولد کوچیک خودمونی برام گرفتن و کیکی و شمعیو فشفشییو . بله . به به . به به . کادوییو .![]()
البته ناگفته نماند که مادر پدر مهدی عزیزم هم جمعه تولدی برام تو منزلشون گرفته بودن که اونم به همبن طریق پر از به به بود . دست همگی درد نکنه همین که میبینم شما ها رو دارم یه دنیا برام ارزش داره همین که از راه دور میاین و با این سنو سالتون( مامانیوبابایه عزیزم ) منو شرمنده میکنین یه دنیا ارزش داره . همین که میبینم شماها در کنارم سلامتین و شاداب یه دنیا شکرگزاری و ارزش داره . همین که میبینم هستین همینه که هستم . ![]()
خدایا شکرت . بخاطر همه چیز شکرت .
به خاطر سلامتی که دارم
به خاطر چشمام واسه دیدنه نعمتهات و عزیزام
به خاطر گوشام واسه شنیدنه محبت ها
به خاطر لبهام واسه گفتن دوستِ دارم و ممنونم . . .
به خاطر پاهام واسه رفتن ، رسیدن ، نشستن ، موندن
به خاطر دستهام واسه گرفتن و لمس کردن ِ حس ِ آدما
به خاطره قلبم واسه نگه داشتن خوبی ها و
به خاطر مغزم برای یاد آوریه قشنگی ها و دور ریختن بدی ها
و به خاطر عشقی که به من دادی تا با اون زندگی رو قشنگ تر ببینم ( به خاطر مهدی با همه خوبی ها و بدی هاش )![]()
به خاطر همه چیزهایی که توی این 24 ساله شعور تشکر و سپاس گفتن اونا رو نداشتم متشکرم . واسه داشتن تو متشکرم . به خاطره اینکه منو لایق شکر گذاریت دونستی متشکرم .خدایا منو ببخش به خاطر اینکه بعضی موقع ها یادم میره که چه چیزای باارزشی دارم و چرا دارم
ببخش اگه یادم میره که باید شکر کنم و ببخش چون گناهکارم
خدایا ممنونم ازت که منو به این کره خاکی اوردی تا با کوله باری از تجربه پیش خودت برگردونی . ![]()
ممنونم ممنونم ممنونم .
تولدم خیلی مبارک باشه انشاالله . . . ![]()