سلام . سال نو همتون مبارک . اومدم بعد یه مدت طولانی . آره خیلی غیبت داشتم و تقریبا خیلی ها رو نگران کردم . ولی تقصیر من نبود من هم خیلی دوست داشتم که روز عید به روز باشم و عید رو به تکتکتون تبریک بگم ولی نشده به هر حال اینم شاید یه جور قسمته .
اومدم بعد یک ماهو نیم با یه دنیا حرفایی که نمی دونم بگم یا نه ، نمی دونم باید گفته بشن یا اینکه بمونن تا پاک بشن . روزهای خوب و بدی بود که بحمدالله و به شکر معبودم روزهای خوبش بیشتر از روزهای بدش بود و این برام خیلی پیام ها داشت . بهترین پیامش و خوشحال کننده ترینش این بود که بزرگ تر شدیم ، هم ما وهم زندگیه دونفرمون و هم عشقمون . هفته آخر عید که تا ساعت دو و سه نصف شب به اولین خونه تکونی عیدمون سپری شد و شب عید تا ساعت 5 صبح این خونه تکونیه به یاد موندنی ادامه داشت و خدا رو شکر خدا قوتی دوباره بهم داده بود و از اون کمر درد لعنتی خبری نبود . روز عید هم ساعت 7ونیم صبح به طرف کرج حرکت کردیم تا به رسم قدیمی لحظه سال تحویل رو در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ بسیار عزیزم باشیم . خلاصه با کلی بدو بدو و خنده ساعت 9 و 17 دقیقه رسیدیم و خدا رو شکر سال خوبی رو آغاز کردیم . تو این سال نویی دوباره زیاد از خدا نخواستم . دوباره مال از خدا نخواستم و فقط وفقط خواستم که عشقم و وجودم و تمام زندگیم ، مهدی عزیزم رو همیشه سلامت و در کنارم نگه داره و سالهای سال به خوبی در کنار هم باشیم . و خواستم که منو هیچ وقت شرمنده کسی نکنه . البته که نمی دونم اون چه دعایی کرد ولی من این دعا رو با تمام وجودم از خدا خواستم و یا مقلب القلوب والابصار رو زمزمه کردم و بغضم رو تو گلوم فرو بردم . تقریبا میتونم بگم که این اولین سالی بود که ما به سفر نرفتیم و به کار خسته کننده عیدی دیدنی پرداختیم . واقعا هر دومون خسته شده بودیم ولی دو سه تا خاطره و در واقع کار خوب این خستگی ها رو در من به یه حال و هوای خوب و پر از لطف تبدیل کرد . اولیش عید دیدنی از رفته گانمون بود که روز پنجم عید به همراه خانواده عزیز مهدی برگزار شد . وای که با تمام خستگی که داشتم هر موقع به اون روز فکر میکنم روحم پر از خوشحالی و سبکی میشه تا جایی که تونستیم به همه سر زدیم و خونه سنگیشون و آبو جارو کردیم و چند تا شاخه گل به عنوان عید دیدنی روی سنگ خونشون گذاشتیم . آخی الهی من قربونه این مادر شوهر گلم برم که سر قبر هر کدوم از فامیلاشون میرفت با یه بغضی منو معرفی میکرد و می گفت این عروسمونه ،خانوم آقا مهدی . یه کار جدید هم تو اون روز کردم و اون هم رفتن به سر مزار شهدا بود اولین بار بود و شاید به تیپ من نمی خورد و همه خانوم چادری ها یه جوری نگام میکردن ولی با دلم خیلی سازگاری داشت . خیلی سبک شدم . خیلی چیزها رو به یاد اوردم و سعی کردم که در خاطرم بمونه .
کاره خاطره انگیره بعدی رفتن به امامزاده صالح بود که انگاری یه هویی منو مهدی رو طلبیده بود و دو نفری یه زیارت کوچیکی کردیم . برای همه دعا کردم و دوباره برای پای بند بودن و جاودانه بودن عشقمون .
و روز دوازده و سیزده بدر هم که برای خودش عالمی داشت با اکیپی که من و مهدی و داداشی دوباره ایجاد کرده بودیم و خدا نکنه که ما سه تا به هم بیوفیم یه میگون رو بهم ریختیم و خدا رو شکر اولین سیزده به در خوب ما بود و پر از خوشحالی .
دو تا خبر خوب داشتم یکی مادر شدن بهترین دوستم که خارج از ایرانه و دیگری صحبت کردن با یکی از عزیزانم که برام قد یه دنیا ارزش داره و خیلی وقت بود که ازش بی خبر بودم و بهمون گفت که تا کمتر از دو ماهه دیگه میاد و خیلی خوشحالمون کرد .
خدایا ازت ممنونم و سپاسگذار که این همه خبرای و روزهای با تجربه خوب رو برام اوردی و ممنونم که حواست شش دونگ به منه . می دونم که بنده لایقی نبودم و نیستم ولی همیشه شاکرتم و نوکر حلقه به گوشت . خدایا دوست دارم به خاطر اینکه داری خیلی چیزها رو از یادم میبری و خیلی چیزهای قشنگ تر رو بهم نشون میدی . امسال خیلی زیاد فکر کردم که بزرگ تر شدم چون دیدم که بزرگتر شده چون دیدم که تا حالا نمی دیدم چون ریزبین تر شدم از حساس بودنم دور شدم ریز بین تر شدم توی زندگیم و دیگه حساس نیستم به اتفاق های نا خوشی که میاد و میره . این لااقل توی این 1ماهو نیمه صدق داشته و این منو بسیار خوشحال میکنه .
این بیشتر شدن عشقمون نسب به هم ، این برگشتن حالت های گذشته لااقل در من و این منطقی تر شدن در تو منو خوشحال میکنه . خوشحاله خوشحال و این چیزا بهم نوید سالی پر از خوبی رو میده در کنار بهترین هدیه خداوند به من .