تبليغاتX
شاید شروعی دیگر

 

  داره کم کم بوی بهار میاد . داره کم کم بوی خاک آب خورده قالیا از توی خونه ها بلند میشه ، کم کم داره فرشا از رو دیوار خونه ها آویزون میشن . کم کم دارن ماهی قرمزا میان و سبزه ها سبز میشن . من هنوز کم کمم کارامو شروع نکردم با این کمر درد از همه چیز افتادم تو این یکی دو ماهه اخیر همه ازم ناراضین و سرم غر میزنن که چرا کم پیدام . ولی با این همه فکر و خیال از همه چیز دور شدم حتی از خودم چقدر دلم می خواست که تو این محرم و صفری آلبومم اماده بشه ولی نشد و روزا دارن مثل برق و باد میان و میرن و من هنوز در اندر خم یه کوچه با خودم درگیرم .

مری کوری من راست گفت دیگه حتی با نوشتنم قانع نمیشم . دیگه این نوشتنا منو اروم نمیکنه دیگه دلم واسه دو خط نوشتن تنگ نمیشه . فقط دلم واسه یه روز با آرامش و یه شمال دوسه روزه تنگه دلم می خواد فکرمو آزاد کنم دلم می خواد زمان وایسه و یه ، یه ماهی همین 28بهمن باقی بمونه تا من بتونم حد اقل درست فکر کنم . نمی دونم خیلی دلشوره دارم همش احساس میکنم دارم وقتمو از دست میدم . منتظر یه خبریم اگه بشه خیلی چیزا حل میشه برام دعا کنین.

واسه مونای عزیزم نتونستم پیام بذارم چون نظراتش باز نمیشد . فقط میخواستم بگم که خیلی خوشحالم کردی  ، با اومدنت ، باز خیلی چیزا رو باور کردم . اینکه بازم آدمای بی ریا و مهربون و خوش دل تو این دنیا پیدا میشن که ارزشه 2 ساعت باهاشون بودن به یه دنیا میارزه .  

برای پروینکم هم نتونستن پیام بذارن بازم به دلیل قبل : مراقب خودت باش خانومی داری خطر ناک میشی ها . منم دلم برات تنگیده عزیزم .

از داداش عباس هم مثل همیشه ممنونم به خاطراین همه محبتش و حضورش .

از همتون ممنونم بودناتون دلگرمم میکنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:18  توسط مونا  | 

 

اومدم بعد یه مدت طولانی . آره یک ماه شد مثل یک سال و یک عمری که داره عین برق و باد میگذره شاید منتظر بودم که این برف رو خاطره ها و روزای منم سفید سفید کنه و در واقع همه چیزو بپوشونه شایدم به خاطره همینه که از برف خوشم میاد بخاطره سفیدی و یکرنگیش بخاطر اینکه رو تمامه چاله چوله ها رو میپوشونه و بخاطر آروم باریدنش و آرامش دادنش . امدم با یه عالمه روزای پر خاطره ولی با تمام این خاطره ها حرفی واسه گفتن ندارم شاید یه کمی از خودم دلگیر شدم .شاید که نه حتما انتظارم از خودم بیشتر از اینهاست . دلم می خواد هر باری که میام مینویسم لااقل برای خودم یه خاطره پر تجربه به یادگار بذارم ولی مثل اینکه هنوز به اوج خودم نرسیدم و حس میکنم این گذروندن منو قانع نمیکنه . به هر حال که  تو این نگفته ها خیلی حرفهاست که ترجیح میدم ننویسم تا ازشون دور بشم و در واقع فراموش بشن .

تو این روزا تا اون ته ته خودم فرو رفتم ، تو این روزا تا اون بالای بالا پرکشیدم و بازم ازت از ته قلبم خیلی چیزا خواستم ازت خواستم که نگهم داری و فراموشم نکنی خواستم که بازم مثل همیشه نگام کنی و بهم اخم نکنی . چند وقته ازت نشونی نمیبینم . یعنی انقدر گناه کار شدم ؟ نمی دونم، فقط اینو میدونم که همیشه منتظرتم و عاشق . مثل همون عاشقای کنار درخت . . .

نمی دونم چرا تازگی ها نمی تونم دیگه مثل قبلنا خودمو بریزم بیرون . نمی تونم هر چی که تو دلمه بگم . خیلی حرفا داره رو دلم سنگینی میکنه و منو سنگین تر میکنه احساس میکنم نگفتن این حرفا داره منو عوض میکنه . دلم می خواد نگم یا بعدا بگم شاید همه چیز عوض بشه ولی دارم هر لحظه بدتر شدنش رو میبینم . دلم یه سنگ صبور میخواد . از اون سنگا که فقط گوش بدن و حرف نزنن نه جلوت نه پشتت .

وقتی داشتم شعله زردی که نذر داشتیم رو بهم میزدم به این باور برای بار هزارم رسیدم که چقدر بزرگی ، با اینکه فکر میکردم امسال نتونیم نذرمونو بدیم ولی در آخرین لحظات شد . وقتی دستم به ملاقه خورد و می خواستم که برای خودم دعا کنم احساس کردم اومدی جلوی چشام و بهم گفتی دیدی اگه من بخوام و تو وعده کرده باشی میشه حتی تو ثانیه های آخر . بازم دعا کردم که منو به جایی برسون که بتونم یه روزی تو این شبا خودم بانی یه هیئت باشم . میدونی که این بزرگترین آرزومه .  

برای تک تکتون دعا کردم و از همتون ممنونم که بااینکه مدت طولانی رو غیبت داشتم منو فراموش نکردین و بهم سر زدین از ته قلبم دعا میکنم که خدا همیشه نگاهتون کنه و چشم ازتون بر نداره . یه کم کسالت داشتم که با دیدن نظراتون  خدا رو شکر بهترم .  ممنون و ممنون .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:6  توسط مونا  |