دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمر جاویدان بماند
خدارا می دهم سوگند بر عشق
هر آن خواهی برایت آن بماند
به پایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند

"" در آیین کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ايرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمين میگذاشتند و با جامهای سپيد به صحرا میرفتند و بر فرشی سپيد مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهی بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان ديگران زندگی میکردند. رئيس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی يکسان بودند( صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد ) . جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا می شده است به این صورت که خانواده ها در این شب گرد می آمدند و پیرتر ها برای همه قصه تعریف می کردند . آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوه ها که اکثرا" کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب می شوند که انسان ها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز می کنند و نیروی باروی را در خویش افزایش می دهند . در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آینده گویی میکنند. ""
یادمه که هرسال شب یلدا که میشد یه سی چهل نفری بودیم خونه مامان بزرگم اینا و همیشه بانی این شب یلدا من بودم تمام تدارکشم خودم میدیدم . تمامه مبلای پذیرایی رو جمع میکردم و پشتی میذاشتم و وسط ِ فرش هم یه ترمه مینداختم و روش انار دون شده و هندونه قاچ خورده و میوه های رنگ و وارنگ و آجیل شب یلدا و شیرینی و کتاب حافط میذاشتم و واسه خودم یه عالمه مهمون دعوت میکردم و تمام فامیلو دور هم جمع میکردم و تا آخر شب کلی میخندیدیمو میرقصیدیمو سر و صدا راه مینداختیم ، کلی خوش میگذشت با اینکه خیلی خسته میشدم ولی اون محیطو دوست داشتم . یه شب یلدای سنتی برگذار میکردم ، البته یه کرسی فقط کم داشتم که اونم محیا نبود وگر نه اونم میذاشتم . و این مراسم ادامه داشت تا پارسال که این جانب به مقام والای تاهل دست پیدا کردم . پارسال من و همسر گرام دو شب رو مراسم شب یلدا داشتیم . اولین شب یلدا که همون شب یلدای اصلی بود ، یکی از خویشاوندان ما ، من و مهدی عزیز رو پاگشا کرده بودن و یک مراسم خیلی زیبا با کلی از فامیل و دوست و ارکسر و سر و صدا راه انداختند و شب یلدای بعد هم فردای شب یلدا بود که به رسم دیرینه ، خانواده مهدی عزیزم با کلی میوه ( که هر نوع میوه تو یه ظرف بود ) و شیرینی و آجیل ِ بدون پوست تواضع و میوه های خشک ، که همه خیلی قشنگ تزئین شده بود ویه کادوی خوشگل واسه تازه عروس گلشون به منزل ما اومدن و منم مامان اینا رو گفتم همراهه مامانی بابایی ِ عزیزم و همه تو خونه نقلی این تازه عروس و داماد دور هم جمع بودن . دست همشون درد نکنه .
![]()
ولی امسال همه از تاب و تب افتادن و منم که دیگه اون برّش قبلو ندارم و در ضمن منم از تازه عروسی در اومدم و هیچ خبری نیست .
![]()
نمی دونم چرا همیشه دوست داشتم شب یلدام واقعا شب یلدا باشه با همون رسم و رسوم ها ولی متاسفانه امسال مثکه از هچی خبری نیست . دلم می خواد دوتایی با مهدی یا میرفتیم رستوران سنتی یا خودمون یه شب یلدای دو نفره راه مینداختیم دوست ندارم مثل هر هفته بریم خونه مامان اینا خیلی تکراریه دوست دارم این شب فرق داشته باشه .
![]()
یلدا
یعنی یادمان باشد
زندگی انقدر کوتاه است
که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را،
باید جشن گرفت
شب یلدای همتون مبارک ![]()
دلم می خواست اون موقعی که به این دنیا اومدم کسی برای زدن دوتا دست محکم به پشتم اقدامی نمی کرد دلم می خواست میذاشتن اون بغض کوچولوی بی درد تو گلوم خفم می کرد . اگه اون موقع گریه میکردم و زجه میزدم لااقل حالیم نبود که واسه چیه و چرا داره تمام صورتم از شدت گریه کبود میشه ولی الان حتی پشت یه اشک بی صدا هم یه عالمه درد غیر قابل تحمله دردی که هر بارش منو سست تر و بی تحمل تر میکنه . اینا از روی ناامیدی و ناشکری نیست که میگم اینا شاید حرفای خیلیامون باشه که نمی زنیم و می خوریم . اینا بازم از غیر قابل تحمل بودن همین درداست که میگم .
این سه روز هر ساعتش بهم یه جور گذشت با اون همه دعا و در خواست به صلاح بودن انجام این کار از معبودم وقتی که به آرزوم رسیدم سر از پا نمی شناختم و هر ثانیه از ذوق در اومدن آفتاب فردا و شنیدن خبر قرار بنگاه دلم هُری می ریخت پایین و خنده با صدای بلند خودشو بیرون میریخت . من و مهدی هر دومون منتظر فردا بودیم تا بلکه به چیزی که آرزومه برسم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مهدیم با اینکه این کار از خیلی جهات ریسک بود ولی به خاطر من پا به پام میومد . فرداش شدو و با به صدا در اومدن زنگ تلفن دل تو دلم نبود. بعد از 10 روز تلاش بالاخره اون چیزی که می خواستم گیر اوردم . وقتی که شنیدم همه چیز آماده قرارداد بستنه تو پوست خودم نمی گنجیدم و هزار بار بالا و پایین پریدم . ولی بعد از اون تلفن با شنیدن خیلی حرفا هر ثانیه ریختم پایینو و منی که با قدرت ایستاده بودم حالا داشتم مثل یه آدم برفی آب میشدم . سر قرار که رفتیم می تونم بگم دمای بدنم روی هزار بود لپام سرخ شده بودو نفسام از چشام ردو بدل میشد باور کردن این لحظه برام غیر قابل باور بود و این لحظه تموم شد و من و مهدی با دلی پر از درد به خاطر اینکه دیدیم پشتمون خالیه خالیه اومدیم بیرون و تا یه ساعتی گنگ بودیم .به جای اینکه شیرینی بدیم . . . میگفتیم دیشب تو چه حالی بودیمو الان تو چه حالی احساسه سکته داشتم اونم مغزی و قلبی با هم نمی تونستم حرف بزنم . از خدا خواسته بودم حالا بهم داده بود ولی همه دورمونو خط کشیدن !!! چرا ؟؟؟ فقط و فقط به خاطر اینکه می خواستم کار کنم ؟؟؟ وقتی اومدیم خونه و به مامانم زنگ زدم دیگه تهی ِ تهی شدم و دوباره حسه بد آه کشیدن مادر تنمو لرزوندو وادارم کرد که بگم فردا معامله رو بهم میزنم . . .
دیگه بعد از تلفن ترکیدم و . . .
الان هنوز از حاله دیشبم بیرون نیومدم و عین آدمای مریض شدم .
خدایا چه حکمتی بود تو این بازیه مرگ آور من که از اول همه رو سپردم دست خودت ؟ ! بازم امتحان آخه تا کی دیگه طاقت ندارم دیگه از این جلو تر باید میرفتم تا بفهمی که می خوام مفید باشم و واسه بودنم و مفید بودنم حاضرم هر کاری بکنم حتی . . .ولی فقط کار کنم . فقط دلم به این خوشه که خیالم پیش خودم راحته که 1 - همه چیزو به تو واگذار کردم و اینم حکمت تو بود . 2 – تا ته ته قدم هام رفتم و خواستم که بلند شم اما نشد . پس فردای روزگار دلم نمی سوزه که فقط نشستمو خواستم و قدمی بر نداشتم . . . .
حالا دیگه کارمم میذارم کنار . دیگه هیچ شوقی ندارم .
دیگه حوصله هیچ کسو ندارم . فکر میکنم تو کمام . حالم خرابه خرابه . کسایی که فکر میکردم تو زندگی تکیه گاهم هستن حتی بهم اعتماد هم نکردن .حتی بهم یه حرف مثبت هم نزدن . و با اینکه می دونم و می دونستم و میشناختمشون ولی بازم خواستم و . . .
از همه بریدم دلم نمی خواد هیچ کسو ببینم . خرابم خرررررررااااااااااااب
ولی بازم میگم هر چی بود حکمت تو بود .
از همتون ممنونم به خاطر دعا کردناتون و روحیه دادناتون .
از عشقمم خیلی تشکر میکنم و هر لحظه به انتخابم مطمئن تر میشم به خاطر اینکه تا ته ریسکو باهام اومد و دلداریم داد و پام بود و فکرم . و همین خیلی آروم ترم میکنه . اینکه اگه هیچی ندارم تورو دارم . . .
![]()
" هیچ روزی را در زندگی خودت ملامت مکن ، روزهای بد به تو تجربه و روزهای خوب به تو خرسندی میدهند "
یه عمر وایسادم ببینم واسم چه کار میکنی نشستم و به چیزایی که پیش اومد نگاه کردم و خودمو تو خوب و بدش دخالت دادم در واقع خودمو انداختم تو جریان زندگی که تعیین میشد نه تایین میکردم . . . حالا می خوام پاشم روی جفت پاهام وایسم دستامو با قدرت بغل پاهام نگه دارم و تایین کنم البته با جازه و حمایت تو . وای میستی نگام کنی ؟؟؟
آره خداااااااااااااااااااااا
؟
؟
؟