تبليغاتX
شاید شروعی دیگر

 

بوی بارونو اون صدای قشنگشو خیلی دوست دارم . اون ابری شدنه هوا و اون باد سردش و اون صدای بارونی که زیر چرخه ماشینا خودشو بیشتر نشون میده . یکی از لذت های من این موقع سال و این هواست . چون واقعا حالم یه جوره دیگه میشه . ولی امسال هرچی می خوام خودمو سرگرم کنم که یادم بره که تو چه دورانیم ، نمی تونم  . می خندم ولی تو دلم هزار تا گریه دارم . هر وقتم می خندم زودی این مثل یادم میاد " اونکه گریه میکنه یه درد و اونی که می خنده هزار تا درد داره   "   

دلم واسه خودم تنگ شده . بازم از اون موقع ها شده که دلم می خواد برم یه جای دور و هیچ کسو نبینم . هیچ وقت دلم نخواسته که رو به کسی بندازم وکمک بخوام ولی این بار با زبونه بی زبونی همه از تو چهرم و کارام فهمیدن و به روی خودشون نیووردن . دلم درد میکنه از دست این مردم .

خدایا این همه جار زدن ِ میتونما رو بی جواب نذار من نمی خوام نا امید باشم و باز و هر باز با صدای بلند برات جار میزنم که

مممممممممیییییییییییییییییییتتتتتتتتتتتتووووووووووننننننننننننننم 

پس کمکم کن .

من یه پرنده غریبم

من از نژاد آسمونم

میون این همه ستاره

من یه شهاب بی نشونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:27  توسط مونا  | 

 

دلم یه جورایی یه جاهاییه . اول پیش تو ِ تویی که از تموم زندگی من خبر داری توئی که میدونی آخر این قصه  درام و رمان عاشقانه من چی میشه . داشتم  به این فکر میکردم که منی که همیشه تو فکرم وهمیشه تو یاد و خاطره ام و همیشه تو رفتارای خودم و دیگران غرق میشم آیا اون قدری که باید خودمو بشناسم شناختم . بعضی موقع ها یادم میره که توقعم از خودمو این زندگی چیه . خیلی آرزوها داشتم که البته به 90 درصد اونا رسیدم با اینکه وقتی می خوام با تو حرف بزنم یا میام در یکی از خونه هات تا بهت نزدیک تر باشمو صدامو بهتر بشنوی همیشه خودمو یادم میره و از غریب و آشنا گرفته تا ندیده و دیده و نبوده و بوده باهات در موردشون حرف میزنم و طلب کمک و یاری براشون  میکنم الا خودم . . بعضی موقع ها فکر میکنم با گذشت 25 سال از زندگیم هنوز خودمو نشناختم . فکر میکنم دارم یه خورده میترسم . از کی ؟ از خودم . چرا ؟ چون دارن این روزا میگذرن و من نشستم به گذر بی معناشون نگاه میکنم . البته که بعضی موقع ها ازت از ته دل می خوام که بگذرن مخصوصا زمانایی که احساس بدی راجع بشون دارم مخصوصا زمانایی که یه توقعاتی دارم که نمی شه برآورده بشن و دلم می خود هر چه زود تر این روزای لعنتی برن تا من بازم پر توقعی نکنم . مثل روز سالگرد ازدواجمون یا این هفته که هوس یه جاییو کرده بودم . ولی بعضی مواقع ام دلم می خواد زمان بایسته و بذاره ازش کمال استفادرو بکنم . مثل این یه سالی که گذشت ( اون اوایل میگفتم وای خدای من اصلا باورم نمیشه یه هفتست که من ازدواج کردم بعد گفتم وای یک ماهه . . . و بعد 2 ماه و3 ماه و. . . ولی احساس کردم اون زمان نمی خوام بگذره با تمام سختی هاش یه شیرینی داشت که منو خوشحال میکرد و بهم روحیه میداد ) و مثل این روزایی که داره میگذره و من هر کاری میکنم بازم نمی تونم برای کارم همه چیز و مهیا کنم . این چند وقته یخورده ترس هم باعث شده که بیشتر نتونم همه چیزو روبه راه کنم . این که با همه سرو کله زدم اینکه تمام سرمایمو گذاشتم اینکه از اینجا به بعدش در مورد کارم دستم خالیه خالیه و اینکه اگه . . . . نه نمی خوام نه بیارم ولی احتیاج دارم به یه کمی دلگرمی .

عذاب وجدان

این کلمه یا بهتر بگم حسیه که مطمئنم با کردن( و عاقبت تعیین شده ای نداشتن ) و نکردن ( و حسرت انجام دادن و رویای موفق شدن ِ) این کار به سراغم میاد . در هر حال که این حس وجود داره و فقط همون رویای موفق شدن می تونه منو آروم بکنه . کار خیلی سختیه قبول دارم . برای همینه میگم خودمم ترسیدم . بدون هیچ پشتوانه و هیچ کمکی می خوای به اونی که می خوای برسی و همه خودشونو بکشن کنار و فقط این وسط همراهی مهدی آرومت کنه اونم کمی چون ترس اینو داری که اگه . . .  اونوقت اونم . کار بزرگیه قبول ، کار یه نفر نیست اونم با دست خالیو اول زندگیو بدون هیچ کمکی قبول اینم قبول . ولی چشام اون روزای آفتابیو میبینن تو هم میبینی ؟

فقط امیدم به تو ِ تو اگه باشی همه چیز حله . یادته گفتی از تو حرکت از من برکت . برکت نمی خوام یه نشونه هم برام کافیه . تو خودت می دونی که از همه چیز گذشتم تا شروع کنم فقط و فقط دلمو سفت نگه دار . امید اون روزای آفتابی داره منو راه میبره و فکر اینکه اگه حدسم درست باشه و قدمم پابر جا اون موقعست که به خودم افتخار خواهم کرد . . .

راستی به نظرت دوست کیه ؟ چیه ؟ من دوستم ؟ من واقعا تا حالا تونستم اون دوستی باشم که ادعاشو دارم . دوست مادر ،برادر ، همسر و حتی یه دوست . چرا وقتی همه شرایطشون عوض میشه دوستاشونم عوض میشن . چرا دوستای زمان پول داری داریمو . دوستای دوران سختی ؟ چرا دوستای دوران جوونی داریمو دوران متاهلی ؟ چرا پس من دوستامو به زمان و شرایط عوض نکردم ؟ البته که به اخلاقو نوع رفتارشون ممکن بوده ترکشون کنم ولی اگه زمانی هم برگشتن رو ازشون برنگردوندم ولی دیگران اصلا این جوری نیست . به نظرت کدوم بهتره من یا اونا ؟ فقط شاید اشکال من اینه که تا زمانی که به یک متر بالای کلم نرسیده دلم نمی خواد بد باشم . و حتما می خوای بگی  این زمونه جای این معرفت گذاشتنا نیست آره ؟ ولی بازم نفهمیدم که آیا من واقعا دوستم ؟

تو این کار بزرگ یا بهتر بگم قدم بزرگی که دارم بر می دارم فقط دلم به تو خوشه .

آره خوب یادمه که همین پارسال بود که میگفتم " خدایا واقعا میشه من سال دیگه همین موقع تو خونه خودم و در کنار عشقم باشم " و بودم

یا یادمه که همین سه سال  و یا 4 ساله پیش چه خواسته هایی داشتم و تو هم الحق که همیشه مراقبم بودی و جواب دهندم .

الانم از خودت میخوام

خدایا

 اگه لیاقتشو دارم موفقم کن اگه نه . . . نه

این یه آرزو ِ برای من خودت که میدونی که تو رویاهام همش تو این حالتم

اگه مغرورم نمیکنه کمکم کن .

اگه یه جایی بیشتر و بد تر شو ازم نمیگیری کمکم کن .

می دونم که من اونی نیستم که باید ولی و اما و اگر بذاره ولی برای تا به اینجا رسیدنم سختی ها کشیدم و نمی خوام با یه چشم به هم زدن از دست بره .

خودتم می دونی که کارم کاملا حلال و معقولانست و فقط و فقط امضای تو باید بیاد پاش . تا اینجا رو اومدم نمی خوام هولم بدی یا مثل کوچولوها تاتی تاتیم کنی فقط نگاهم کنو بهم بخند . خنده تو بهم آرامش میده . . . . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:57  توسط مونا  | 

پریشب که داشتم از خونه میومدم بیرون احساس میکردم که قلبم داره از دهنم بیرون میاد . استرس ، ترس ، دلتنگی ، جدایی  . . . وای خدای من تا حالا فکر نمی کردم انقدر دلم واسه مامانم تنگ بشه ، نمی تونستم ازش جدا بشم تو بغلم محکم فشارش دادم و های های گریه کردم اونم همین جوری که نوازشم می کرد و اشکاش میومد گفت انشاالله  خوشبخت بشی دخترم . هر دومون یه دنیا حرف تو نگاهو تو دلمون بود ولی گریه نمی ذاشت . وقتی از خونه اومدم بیرونو سوار ماشین شدم تا خود کرج از بلند بودن آهنگ استفاده کردم و با صدای بلند گریه کردم تو ذهنم خیلی چیزا بود که دلم می خواست به مامان بگم . فرداش رفتیم دنبال بقیه کارا که تمام چیزا برای دیروز آماده باشه . شبشم  انقدر استرس داشتم که رفتم دکتر و آمپول آرامبخش برام زد و و قرص نوشت . وقتی که داشتم می خوابیدم البته به زور همه ، برای مامان و بابام اس ام اس زدم و ازشون تشکر کردم و بهشون گفتم که چقدر دلم می خواست الان پیشم بودین و به مامانم گفتم که دلم برات خیلی تنگ میشه . خلاصه تا ساعت 2 در حال گریه کردن بودم که مامانم تو آخرین اس ام اس ازم خواهش کرد که بخوابم " مهدیم اونشب تو یه واحد دیگه خوابیده بود و اونم از استرس خوابش نمی برد و برای هم هی پیام می دادیم .

 صبح که پاشدم ساعت 6 بود ساعت 7 رفتم آرایشگاه وقتی از خونه اومدم بیرون همه جا مه بود دلم شور زد گفتم نکنه امروز برف بیاد و همه چیز خراب بشه از آرایشگرم خواستم تا منو جلو پنجره بشونه و پردرم بزنه کنار تا بتونم ببینم که هوا چه جوری میشه  . ساعت 11 آماده بودم .

"" آره امروز همون روزیه که همه دخترا و پسرا آرزوشو دارن و منتظرشن .""  انقدر استرس داشتم نفهمیدم که اصلا خوشگل شدم یا نه لباسم خوب شده یا نه . دورو برم کی هست . فقط می خواستم که مهدی بیاد تا آرامش بگیرم .( مهدیم که برام بعد ها تعریف کرد که وقتی کت و شلوارشو پوشیده و می خواسته بیاد دنباله من مامانی اینا و خاله اینا براش اسپند دود کردنو رقصیدن . )

 وقتی از پنجره دیدم که با ماشین ایستاد دمه در، گریم گرفت . اصلنم قصد بند اومدن نداشت ، داشت تمام آرایشم بهم میریخت . بالاخره رفتیم و با کلی سختی به تهران رسیدیم . باغ و آتلیه هم تموم شد و تو راه تالار بودیم . اصلاً باورم نمی شد که این منم . منم که شدم یکی از هزاران عروسی که همیشه تو ماشین میدیدم و براشون از ته قلبم آرزوی خوشبختی میکردم . سر سفره که نشستیم تمام تنو بدنم داشت میلرزید بغض گلومو درد اورده بود چهرم خیلی منقلب شده بود . خالم گفت مونا خواهش میکنم که آروم باش . ولی من نمی تونستم . "" برای بار سوم عرض میکنم عروس خانم . . . . "" این من بودم . ؟ هی ، مونا خانوم این به یاد موندنی ترین و ترس دار ترین و زیبا ترینو پر استرس ترین لحظه زندگیته " . . . دوست داشتم که وقتی میگم با اجازه مادر عزیزم و پدر عزیزم تو چشاشون نگاه کنم به سختی تو اون همه جمعیت با چشم پیداشون کردم  . با تشکر واجازه از مادر عزیزم " به خاطر تمامی زحماتش و از خود گذشتگی هاش و  دلسوزیاش " و با اجازه پدر عزیزم " که فقط از اسم پدر چهره اونو یدک میکشید مهربونیاش و زحمتاشم که نگو نپرس از یاد آدم پاک نمیشه "   و تمام بزرگترها که لطف کردن تشریف اوردن " مخصوصا پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم که از پدر و مادر برام بیشتر زحمت کشیدن و عاشقشونم "  بله .

 قلبم داشت وایمیستاد بدنم داشت از بغض میلرزید . . . و یه زندگیه جدید شروع شد .

شب که داشتیم خداحافظی میکردیم انقدر تو بغل مانی گریه کردم که مهدی منو کشیدو گفت همه بیدار میشن 3 شبه بس کن . احساس کردم که نمی خوام ازش جدا بشم احساس کردم که هزاران برابر از قبل بیشتر دوسش دارم مخصوصا وقتی این احساس اوج گرفت که تو بغلش حس آرامش داشتم و دیدم که از پدر مهربونو دلسوزم خبری نیست و من باید مانی رو تکیه گاه خودم تو هر شرایطی بدونم . . . ولی با تمام استرس های این 2 ماهه و فشار های باورنشدنیش این شب بزرگ من و مهدی تموم شد و به قول خودمون یه عمر زندگی شروع شد  .  شبی پر از خاطره های قشنگ و بیاد موندنی .              

۱۳۸۵/۸/۱۸

دیشب " همه شرمندم کردن تمام دوستام حالا فهمیدم که بابا چقدر"  عزیزیم " همه اومدن یا تلفنی تبریک گفتن چقدر برام گل اوردن حتی کسایی که ابدا انتظاری  ازشون نداشتم. بدونه هیچ برنامه ای مامانو مانی و چند تا از دوستامون سر زده اومدن و من و مهدیو کلی غافلگیرو خوشحال کردن .ممنون و ممنون از همتون .

 

امروز : " با مهدی عزیزم دوباره به یادپارسال عروس وداماد شدیمو رفتیم آتلیه عکس انداختیم "

 

این لحظه : " هر روز بیشتر و از روز قبل عاشقت میشم و هر دقیقه بیشتر از دقیقه قبل از خدا می خوام که ما رو سالیان سال در کنار هم نگه داره . دوست دارم عزیزم سالگردمون مبارک .

دل دل دیوونه منه                 عشقت تو سینه منه

دنیا تو دستای منه                 وقتی نگات ماله منه

می خوام برات بمیرم            با من بمون عزیزم                   بمون عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:2  توسط مونا  | 

چقدر قشنگه که ما آدما خاطره های قشنگ داریم و از اون قشنگ تر یاد قشنگیه که میمونه برامون و صد البته که بر عکس این مطلبم وجود داره و اگه خاطره و اتفاق بد باشه ، آدم از یاد آوریش دوری میکنه . این هوای سرد منو و شاید هم هردومونو یاده روزهای اول آشنایی می ندازه . آره تقریبا 2 ماه از رسمی شدن دوستیه منو تو گذشته بود و دقیقا همون زمان بود که داشتم با معنای واقعی عاشق شدن دستو پنجه نرم میکردم .روزایی که یه ثانیه هم بدون تو بودن رو نمی تونستم تصور کنم . یادم میاد که حتی تو لباس خریدنمم فکرم تو بودیو با تو بودن . لباسیو انتخاب کردم که سرمای بیرون اذیتم نکنه حتی اگه ساعتها قرار بود که با هم باشیم ، کفشیو انتخاب کردم که راحت و سبک و کاری باشه تا هر چقدرم که با هم راه رفتیم خسته نشم . گرچه که با تو بودن هیچ سختی و سردی و بهم نشون نمی داد ولی بازم من احتیاط کردم تا نکنه زمانی به زبون بیارم . یادته از آرژانتین تا ولیعصر و پیاده میرفتیم از اون ورم تا انقلاب ؟ در کنارت بودن همیشه برام یه هیجان خاصی داشت وقتی از شرکت می خواستم بیرون بیام خودمو آماده میکردم برای ساعتها در کنار تو راه رفتن و فکر کردن و حرف زدن راجع به همه چیز . و الان که به یاد میاریم چقدر برامون شیرینه . زیره بارون توی برف روی نیمکتای سرد پارکا . چقدر زود عید شد  . اون موقع هم با اینکه برای تا ابد بودن با تو لحظه شماری میکردم ولی داشت برام زود میگذشت عید شدو بعد از کلی مقدمه چینی برای خانوادهامون ، تو اومدی . . . مرداد شدو بعد از یه هشت خوان رستم که گذروندی تازه ما بله برون کردیم . یادته اون شب بعد از اینکه انگشتر نشونو دستم کردی هر دومون الکی میخندیدیم انگاری رو ابرا بودیم . چقدر از فردای اون روز دوئیدیم دنبال کارامون تو دو ماه قرار بود هم مراسم بگیریم و هم یه خونه رو برای زندگی کردنمون آماده کنیم . اونم تک و تنها . خودمون و خودمون . یادته تا 12 شب پای پیاده تو خیابونا دنبال کارامون بودیم ولی اصلا خستگی برامون معنا نداشت . یادته بهم گفتی " عروس خوشگلم انشالله جهاز برونت " ؟ . حالا داشتم برات جهاز میوردم .  انگار همین دیروز بود که با وجود این همه وقت کمی که برای مراسممون داشتیم تازه فهمیدیم عروسیمون از 3 هفته دیگه باید بیوفته هفته آینده و انگار دنیا رو سرم خراب شد !!! اون همه برنامه اون همه دقت برای خوب پیش رفتنه همه چیز  دقیقا تو روزای روزشمار زندگی من و تو تغییر پیدا کرد . چقدر دلشوره داشتم . یک ثانیه نمی تونستم بشینم سر کار همه بام دعوا میکردن میگفتن " یه ثانیه آروم باش " ولی نمی شد . ما هر دومون دلمون می خواست که همه چیز به خوبی پیش بره و تلاشمون بی جواب نمونه و نشون بدیم که ما هم آره بابا . . .

انگار همین دیروز بود که این خونه آماده و حاضر برای ورود من و تو بود یادمه که پارسال همین موقع آخرین باری بود که اینجا اومدیم و وسایلای روز عروسی رو دادیم به کیمیا و علی و شامم از بیرون گرفیتم و اومدیم برای اینکه وسایلای ما دست نخورده بشه رو زمین نشستیم و خوردیم . چقدر مزه داد . چقدر قشنگ بود اون روزا . با تمام سختیهاش . با تمام مشکلاتی که داشتیم و فکر نمی کردیم بتونیم حلشون کنیم . ولی چقدر خدای من و تو بزرگه . . . قرار بود که فردا من برم  و لباسمو بگیرم و برم یه سری آرایشگاه و بعد به سمت کرج حرکت کنیم آخه قرار بود که مراسم بعد از تالار کرج برگزار بشه و ما باید می رفتیم تا تو این دو سه روز باقی مونده اونجا رو آماده کنیم و منم همون جا آرایشگاه برمو تو هم همین ، تا روز 18 آبان برسه و من . . . . ((بقیش 18 آبان ))

تو این چند وقته می دونی به چی فکر میکردم ؟ به اینکه نکنه تمام اینا خواب باشه و من وقتی از خواب میپرم ببینم  که . . . مثل بچه گیا که خواب میدیدم عروس شدم و کلی واقعی بود و وقتی از خواب میپریدم باور نمی شد . میگفتم " خوب خدا رو شکر وقتی عروسیم شد این کارا رو نمیکنم بهتر که الان نبود " ولی اینو فهمیدم که اگه هزار بارم از خواب بپرم نمی خوام چیزی عوض بشه . دوست دارم که تکرار بشه ولی نمی خوام عوض بشه . آره اون روزای قبل از ازدواج ترس از خیلی چیزا آزارم میداد . ترس از خواب بودن . ترس از تغییر پیدا کردن و ترس از نبودن . ولی یه چیزیم تازه فهمیدم اینکه آدم باید یه موقع هایی بترسه و از نظر من ترس لازمه چون آدمو محتاط میکنه . منظورم از ترس هیچ وقت بد بینی وبد اندیشی راجع به مسائل نیست بلکه من فکر میکنم که باعث میشه آدم با دقت بیشتر فکر کنه و با آرامش بیشتر عمل . 

درسته به قول تو کاش به همین قشنگی که می نوشتم عمل میکردم . ولی قبول کن که شرایطم مهمه و بعضی وقتها این محیطه که آدمو از عمل کردن باز میداره . ولی همین که خوب فکر میکنمو به قول تو قشنگ ، خودش کلیه . . .  نه ؟   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:57  توسط مونا  |