اين روزا داره با فكراي خوب و بد خودش طي ميشه و فقط و فقط اوني كه ميمونه برداشتمونه . نمي دونم كه اين وسط بر داشت من از اين گذر زمان چيه ؟ فقط از اين خوشحالم كه به خودم تو روزاي زندگيم و تو اين ساعتهاي گذرا هميشه فرصت فكر كردن رو مي دم ، شايد اين موضوع منو خيلي حساس كرده و در عين حال ريز بين ولي دوست دارم كه اين حساسيت رو هم كمكم فقط به سمت فكراي خوب بكشونم و رو موضوع هاي خوب حساس بشم.
پنجشنبه شب بود كه با مهدي تصمصم به يه مسافرت يكروزه به سمت شمال رو گرفتيم ، قرار بود صبح بريمو شب برگرديم ولي دست بر قضا نصفه شب رفتيمو سه روز بعد برگشتيم . از اون جايي كه من اصولا آدمه غير عادي هستم از بر نامه ها و كاراي غير عاديم خوشم مياد . از اينكه بگم چقدر خوش گذشت هر چي بگمكمه ، با كمترين امكانات چون ما هيچي همراهه خودمون نبرده بوديم و قرار بود كه به كسي هم نگيم كه براي يه بارم كه شده تنها بريم . .
واي كه عالي بود اون نون بربريه داغ و سرشير محليو عسل طبيعي خوش مزه ساعت 7 صبح همراه با بالا اومدن خورشيد كنار دريا و اون ماهي كباي روي آتيش تو جنگلاي قشنگو سرسبز دو هزار . حسابي عقدمونو خالي كرديم تا تونستيم خودمونو از امكانات دور كرديمو به طبيعت نزديك .فقط اگه يه الاغ داشتيم به جاي ماشين همه چيز طبيعي تر جلوه مي داد .البته كه از اين ماشينه بدبختمون به اندازه يه الاغو به جاي خونه و وسيله بازي كار كشيديم . ولي به هر حال هر چي بود عالي بود . خيلي با هم فرصت كرديم صحبت كنيم البته صحبتايي به غير از مشكلات و بدهي هامون ، مثل قديما . به هر حال كه لازم بود مخصوصاً براي من ، مي خواستم ببينم مني كه دم از صبرو تحمل مي زنم و مي گم من تحمل همه چي رو دارم ، ولي يه ذره اتو لباسم نبايد جابه جا بشه روسريم نبايد خط بيوفته و پوستم چروك بشه و خوابم خراب ، آيا مي تونم بي هيچي سر كنم ؟كه ديدم اي بابا ما آدمي هستيم براي خودمون ، عجيييييب !!! به هر حال كه خيلي چيزا رو ديدمو فهميدم . اينكه مسافرت رفتن نبايد هميشه كمه كم 300 تومن پول بخواد يا ويلاي خوب يا رستوران درست و حسابي چه بسا كه اگه اينها بود مثل دفعه هاي پيش مي بود و به ما انقدر خوش نمي گذشت . خلاصه كه سرخپوستيه سرخپوستي بود و به قول مهدي با كوهي از تجربه . به من كه خيلي خوش گذشت و اصلنم ناراحت نيستم چون مهم اينه كه ما راضي باشيمو خوشحال نه ديگران . خسته شدم از اين ديگران كه هر چي ميكشيم خواسته و نا خواسته به خاطر ديگرانه .
ديگه داره به روز شمار تاريخ منو عشقم نزديك ميشه . امروز به تمام جاهايي كه پارسال همين موقع ها با مهدي مي رفتيم رفتم و تو اين هوا وااااااااااااااااي كه از مرز ديوونگي گذشتم اصلاً نفهميدم چه جوري رانندگي كردم . روزاي پارسال با تمام سختي ها اضطراب ها و دلشوره هاشو زحمت هاش يه روزاي خاصي بود واسه خودش پر از خاطره هاي تكرار نشدني . خيلي دلم مي خواست كه امسال سالگرد ازدواجمون جشن بگيرم ولي با مهدي به اين نتيجه رسيديم كه بريم مسافرت اونم همون جايي كه پارسال ماه عسل رفتيم ، با اينكه من ده بار رفتم ولي چون خاطره خوب دارم مي خوام كه امسالم اونجا باشم .
يه تصميمم كه چند وقت بود گرفته بودم با مهدي در ميون گذاشتم و اميد وارم كه بتونم عمليش كنم اونم فقط فقط با كمك و خواست خدا عمليه چون در راه خداست .
نمي دونم بايد بگم يا نه ولي ته دلم ترس از بعضي چيزا نميزاره آروم باشم و فكراي بد ولم نمي كنه . فقط تو اين شرايط از خداي خودم مي خوام كه بهم فقط و فقط صبر بده . اگه قرار آزمايش بشم لااقل توانشو بهم بده بعد از اون هر چي كه خودش صلاح مي دونه انجام بده . . .
* تو اين چند وقته به همتون سر زدم . اگه دير براتون پيام گذاشتم از دستم ناراحت نشين . به خاطر اينكه كامپيوترم طبق روال قبل و با تمام پيش گيري ها ويروسي شده و بيشتر از 5 دقيقه نمي تونم به اينترنت وصل باشم و زود disconnect ميشم ولي به هر زحمتي كه شده براتون پيام مي ذارم و نوشته هاي قشنگتونو مي خونم . خلاصه كه حواسم به تك تكتون هست داداش هواي كار خودتونو داشته باشين ما endeمراميم . آره .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 2:23  توسط مونا
|
نمي دونم كه خوبه يا بد ولي من كه اينجوريم ، با يه هوا و ديدنه يه جاي قديمي و يا از جايي حتي رد شدن ياد خاطره هام ميوفتم . اين سردي قشنگ مهر منو بي اختيار لحظه به لحظه تو حال و هواي پارسال ميبره ياد اون موقع كه با حول و ولا دنبال خونه بوديمو هر روز نا اميد تر از روز قبل و دلشوره اينكه يه ماه بيشتر تا عروسي نداريمو هيچ كاري نكرديم ، ولي اين فقط از نظر ظاهري بود چون تو دلم همه چيزو روشن ميديدم . يادم مياد كه يه روز ديگه خسته شده بودم از دنبال خونه گشتن ( دقيقا پارسال همين روز بود ) و همون روز كه نرفتم با مهدي دنبال خونه بعد از دو ساعت مهدي زنگ زد و گفت : كه يه خونه پيدا كردم فكر نميكنم كه زياد خوشت بياد ولي حالا اگه مي خواي بيا ببين ، منم زود كارت زدمو از شركت اومدم بيرون و مهدي اومد دنبالم ، رفتم ديدم و بدمم نيومد زياد، احساس كردم كه خوب اينم يه شورو حالي داره كه به اين خونه يه دستي بكشيمو روح بهش بديم . بعد با صاحبخونه قرار گذاشتيمو عصري با مامانو مهدي رفتيم بنگاه با كلي چك و چونه زدنو اينكه ما تازه عروس داماديمو انشاالله خونتون برامون اومد داشته باشه يه مقداري از رهنش كم كرديمو قرارداد بستيم .
نمي دونم كه چه حاله غريبي بود ولي برام خيلي جالب بود . از فرداش تو شركت آرومو قرار نداشتم ( حالا نكه تو اين يك ماهه اخير بعد از بله برون داشتم ؟؟) به هر حال هر روز تا يك ساعت نگذشته بود زود مرخصي ميگرفتمو با مهدي ميرفتيم دنبال كابينت و وسايل ضروري خود خونه . بماند كه چند بار درو ديواراشو سابيديمو دور پنجره هارو رنگ زديمو وايييييي جلوي ورودي حمومو كه 10 بار مهدي بيچاره رنگ زد آخه تا ميومد خشك بشه ما از روش رد ميشديمو جاي يه كف پاي بزرگ با 5 تا انگشت پتو پهن روش ميوفتاد . واي يا اون موقع كه دو تا سطل آب ريختم كف خونه تا بشوريمش و از چاه آشپزخونه بره بيرونو در كمال خوش شانسي ديديم كه آشپزخونه . . . . بله چاه نداره . واي كه چه شورو حالي داشت و خداييش وقتي همه چيز تموم شد خودمونم باورمون نمي شد كه اين همون خونست . اين هوا منو ياد همون سرمايي كه قبل از عروسي تو اين خونه بود ميندازه كه ما چه تلاشي ميكرديم كه با گرماي عشقمون گرمش كنيم . هر تيكه اي كه واسش ميخريديم عشق بود و عشق .
شهروندم كه جلو چشممون بود و من را به راه تو اين شهروند در حال خريد بودم .
وقتي يادم مياد كه مهديم چه شورو حالي داشت و حتي شبا نميرفت خونه بخوابه و تو سرما و بي وسيلگي شب و مگذروند تا صبح زود بره دنبال كارا و همه چيزو رروبراه كنه بيشتر عاشقش ميشم ، همون طور كه تو اين تقريبا هر روز بيشتر از روز قبل عشقم بيشتر شد و عميق تر ولي ناقلا اون هنوز منو همون 50 تا دوست داره .
الانم كه دارم اينا رو مينويسم يه گوشم پيشه تلويزيونه كه داره جوشن كبير ميخونه و مي خونم باهاش " سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من الناره يا رب "
يادش بخير يه جوري انگاري از همه چيز دور شدم هر سال تو اين مراسما بايد مي رفتم حتي تو برف و حتي تنهايي .
اي عادل و اي پيروز مند ، اي بخشنده و اي جواب دهنده كسي كه جواب دهنده ندارد ، اي كسي كه هر كه را كه خواهد به رحمتش مختص گرداند ، اي آنكه از آب بشر را آفريد ، اي نخستين اي آخرين ، اي پنهان و اي آشكار ، اي دلسوز كسي كه دلسوز ندارد .
اي همه اميد من مي دوني كه چقدر خالصانه عاشق خودت و اين شباتم . مي دوني كه اين بزرگترين آرزومه كه تو اين شبا بتونم خودم مراسم بگيرم و تا سحر برات نوكري كنم ، كمكم كن .
من بجز تو هيچ كسو ندارم . مي دوني كه تو هر لحظه چقدر دارم باهات حرف ميزنم و تمام درد و دلامو با تو ميكنم . اي خداي بزرگ من ، تو اين شبا كمكم كن من هيچ وقت ازت زياد نخواستم و در واقع هر موقع كه خواستم دعايي براي خودم بكنم يادم رفته و همش ديگران جلوي چشمم بودن . ولي الان ، تو اين لحظه ، فقط ازت مي خوام كمكم كني و اين بنده حقيرتو از ياد نبري چون حمايت تو به من نيرو ميده كه بجنگم و جنگيدن براي نگه داشتن چيزايي كه تو بهم دادي و عاشقشونم در واقع فقط شكرو سپاسه.
خدايا بهم صبر و آرامش بده و كمكم كن بهت خيلي احتياج دارم .
خدايا مهديه عزيزمو كمك كن و بهش آرامش بده من نمي تونم ناراحتي اونو ببينم .
تو اين شب براي همه مخصوصا دوستاي خوبم ، مهرنوش عزيزو موناي گلم . داداش عباس مهربونم وآبجي پروين كوچولوم و دزيره و مارال و فاطمه عزيزم و . . .بهترين ها رو مي خوام و اميد وارم كه مشكلي نداشته باشن و اگه دارن به اندازه يه آب خوردني زود حل بشه .
آمين
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 1:13  توسط مونا
|
گیاه وحشی کوهم نه لاله گلدان
مرا به بزم خوشی های خود سرانه نبر
خیلی چیزا اومد و رفت . به یه چشم به هم زدنی . به قول خودم به اندازه یه لبخند یا یه قطره اشک کوچولو . خیلی یادا . خیلی خاطره ها ، از پارسال که داشتم اولین و بهترین روزای قبل از ازدواجمو طی میکردم ( یاد اون بازار رفتنا و اون پاساژ رفتنا و اون بالا و پایین کردن ونک تا ولیعصرو کریم خان و خلاصه از هر جا که بود سر در اوردیم و چه خاطره هایی که موندو . . . ) یاد سالها قبل ، خیلی سال پیش و سالهای پی در پی بعدش ( اون اول مهر و مدرسه رفتنا ) یاد اون شوق و ذوقش . یاد دوست داشتن و عاشق هوای دونفر پاییز بودن اونم از قدیم . یاد اون سرمای عاشقانش که مثل سیلی پدرو مادر یه جور دیگست واسه آدم و اون آفتاب نیمه تابش و بادهای تو دل خالی کنش . ( بعضی چیزا هیچ وقت از ذهن آدم نمیره و بقول معروف میره تو خاطره های بلند مدت
اومدن و رفتن ِ چیزای بدی که برای بعد ها خاطره بدی از خودشون بجا میزارن . نمی دونم گفتن و نوشتن بعضی چیزا درسته یا نه ولی همیشه دوست دارم که بعضی چیزا رو به خاطر بسپارم تا بعد ها یادم باشه که در چه مرحله ای از زندگیم بودمو الان کجام ( به قول علی اکبر برنامه ماه عسل ) اگه خوردم زمین و رفتم هوا یا اگه از اون بالا خوردم رو زمین بدونم ، که چرا و چگونه و از چی بوده . . .
نتونستم یک ثانیه اشکمو نگه دارم وقتی که داشتم این برنامرو میدیدم . خدایا شکر ، شکرو شکر و شکرت که این همه نشونه میدی، تا به منو مای کور،یه چیزایی حالی کنی . حالی کنی که قدر با ارزش ترین چیزی که بهمون دادی بدونیم و نگیم که خدا پس ما چی ؟؟؟ اون همه امید ؟ اون همه قدرت ؟ اون همه محبوبیت ؟ اون همه عشق ؟ اون همه سپاس ؟ اون همه حرفای قشنگ ؟ از کجا این همه خوبی رو اون انسان ناتوان داشت و من بنده سالم ندارم و دنبال چیزای دیگم . . .
آره می خوام که تو برف جای پا باشم
چند تا نشونه
چند تا چراغ راهنما برام زدی این چند روزه . مردن کسی که یه لحظه آرزو کردم جاش باشم اونم تو سن و سال خودم . دیدن اون 2 خواب همزمان با بودن من تو امامزاده . چرا بهم خواستی بفهمونی که جام خوبه و سفت بگیرمش ؟ مگه از من خطایی دیدی ؟یا خدایی نکرده ناشکرت بودم ؟
کافیه . همین که حس کردم صدامو شنیدی برام کافیه .
هیچ وقت ناشکریتو نکردم و نخواهم کرد و برای تمام چیزایی که بهم دادی سپاس و سپاس و سپاس . اگه خواستم نه به ناشکری بود بلکه به دادن قدرت برای رسیدن به اون جایی بود که تو از من انتظار داری و خودم . من از خودم انتظار دارم که با این تن و فکر و روح سالم تورو رو سفید کنم نه اینکه بشینمو به گذر زمان نگاه کنم و باری به هر جهت طی کنم که اون ناشکریه . البته که میدونم تمام این نشونه ها صلاحدید تو برای من بوده و من رو بیشتر تو خودم برده
خدایا چه بالا برم چه پایین بندتم ، بندتم یعنی اینکه نوکرتم یعنی اینکه در هر مقامی در مقابل تو ذره ای بیش نیستم و تو تمام لحظات به تو تکیه دارم .
اَ لهئکُمُ التَکاثُرُ( همانا بسیاری از اموال شما را غافل داشته )
نه ، نه بخاطر بودنش نه بخاطر نبودنش نمی خوام که قافل باشم خودت مراقبم باش و منو از شر شیطان دور کن . نه تنها مال بلکه مقام .
تو این ماه رمضونی که اولین ماه رمضان متاهلی بود . از خدا سر هر نمازو سر هر افطار فقط خواستم که عشق ، صداقت ، و وفا رو در بین ما نگه داره و هیچ وقت از بین نبره و در آخر مثل همیشه شکر و شکر و هزار مرتبه شکر به خاطر همون چیزایی که خودت میدونی و به خاطرش داری منو امتحان میکنی .
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:3  توسط مونا
|