تبليغاتX
شاید شروعی دیگر

 

بوی مدرسه کم کم داره دلمو می لرزونه . این موقع ها که میرسه میرم توحال و هوای اول مهرو مدرسه رفتن و  .. . هیچ وقت اولین روز مدرسم یادم نمی ره البته هیچ کس یادش نمیره  اصلا نترسیدم مامانم که میرفت دانشگاه بابامم که اومد منو گذاشت سر کوچه مدرسه و رفت سر کار رفتم تو مدرسه دیدم بعضیا دارن گریه میکنن بعضیا با مامانشون اومدن و من طفلکیم مثل همیشه . باید خودمو یه جور دیگه نشون می دادم از همون روز اولم شدم مبصر . یعنی تا اون زمانیم که از دبیرستان دیپلم گرفتم همین منصب و داشتم . یا مبصر بودم یا نیروی انتظامات یادمه از اون بچگیا هم حس ریاست و دوست داشتم حس من بودن و دوست داشتم البته که الان شدم طبل تو خالی ولی بازم حس مدیریت و سرپرستیو دوست دارم . به هر حال همه این روزا رفت و فقط برای من خاطره هاش به جا مونده . 

خودمم خسته شدم از اینکه انقدر گقتم " خیلی خستم " ولی در واقع هستم ، خیلی خیلی هم خسته هستم . از همه چی از خودم از اطرافم از این همه حرفای مفت از اینهمه روزای سخت . . . از این همه روزای سخت . . . بسه خدا بسه . دیگه از طناب محکمم یه تاره موی باریک بیشتر نمونده . من که اینهمه ازت تشکر کردم حتی اگه نبودیم تشکر کردم حتی اگه ندیدیمم تشکر کردم . تو که می دونی من آدمه صبوری هستم داری اذیتم میکنی . چرا اینهمه بلا رو کشیدم . چیزی بود که من تحمل نکرده باشم؟ دردی بود که رو دلم نیومده باشه ؟ چرا ؟ چرا ؟ این همه امتحان بس نیست . چرا مرور خاطراتم شده همش روزای دلتنگی و سختی . من واقعا باید اینهمه مشکل رو تحمل میکردم ؟ اگه تو بگی آره چرا که نه ، نوکرتم هستم . ولی تو که انقدر بی رحم نبودی مگه بهت نمیگن ارحمن راحمین . پس کجایی ؟؟؟؟؟؟

پارسال همین روزا هم سخت بوده مثل روزای سخت سالهای پیش . پارسالم داشتم برات از تحمل روزای سخت نامزدی و کلی بدو بدو و بدوش کشیدن یه عالمه کار اونم دست تنها و با یه عالمه نظرهای مختلف و ترس از اینکه طوری همه چیز پیش بره که کسی حرف دلخوریو نزنه و در آخر خورد شدم ولی فکر میکردم که با عشقم همه چیزو میتونم بسازم ولی داری نا امیدم میکنی مگه خودت نگفتی بهترین هدیت عشقه ؟ یعنی قراره یکی بدی هزار تا بگیری ؟  

دیگه اینو فهمیدم که تو هر 10 سال سختی من 1 روز تعطیلی دارم . اینم حتما به خاطر اینه که خیلی دوسم داریو تحمل دوریمو نداری ؟ فکر میکنی وقتی خوشحال باشم فراموشت میکنم ؟ نمی دونم . . . تو منو آوردی بهتر میشناسی .

ولی رک و راست بگم دارم میریزم پایین دستمو بگیر . چرا همیشه یه جایه دلم باید بترسه از اگر ها . چرا همیشه باید ته قهقه هام چهره غمگینم خودشونشون بده ؟ چرا همیشه باید بترسم از اینکه دو ثانیه دیگه چی میشه ؟ از صدای پا . . . از صدای کلید . . . از صدای خنده . . . از صدای یه آشنای قدیمی . . . این همه پر رویی تو نشون دادن تظاهری خوشحالی بس نیست ؟ فکر میکردم که یه روزی جواب میگیرم ، که گرفتم ، شکرت ، ولی چرا یه روزه و یه ساعته میگیریش از آدم . . .

چرا دارم احسای میکنم که با همه فرق دارم . چرا قبول خیلی چیزا برام سخته . چرا نمی تونم مردمو درک کنم ؟  چرا این آما برام غریبن ؟ چرا تنهام گذاشتی ؟   بسه . به خدا تو این دریات خیلی آب خوردم و شنا کردم منو بکش بالا ، دستام درد گرفته . . . . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:33  توسط مونا  | 

دیروز داشتم فیلم گیس بریدرو میدیدم مثل نوشته های دزیره منو برد به سالها پیش به سالهای پر از خاطرات بد و پر از شبهای ترسناک . خدا رو شکر کردم که مهدی بعد از یه ربع خسته شد و گفت "حوصله این جور فیلمای مسخررو ندارم که همش بدبختی نشون میدنو چرت و پرت و رفت خوابید ". دلم می خواست با صدای بلند گریه کنم ولی نمیشد بالشو رو صورتم فشار دادم تا یاد آوری اون روزا همراه بابغضم به فریاد تبدیل نشه و تمام خونه رو صدای من فرا بگیره .

 آره . . . همیشه سعی کردم که خاطرات بدمو زود فراموش کنم تا نای راه رفتن تو بقیه راه زندگیو ازم نگیره تا منو تو حالت انزوا و سکون قرار نده ولی وقتی که یادم میاد ، اون ته ته قلبم بغضم میترکه . نه مهربونم اینا هیچکدوم مسخره و چرت و پرت نیست اینا همش زندگیه که حتی نزدیکترین کستم اونو گذرونده . همیشه مامانم منو نصیحت میکردو میگفت که " نگو دیگران حس درک این مراحلی رو که تو گذروندی ندارن ".

  نگفتم  .

ولی الان که یادم میوفته خیلی جاها به خودم به خاطر این همه مقاومتم و شکست نخوردنمو موندنم و زندگی کردنم افتخار میکنم . آره ، اگه من قرار بود خودمو ببازم خیلی وقت پیشا از دست رفته بودم . شاید اینا فقط باید به اندازه یه خاطره کوچولوی سیاه برام باقی بمونه تا به قول خودم یادم باشه که چه چیزایی و تحمل کردم و گذروندم و الان اینجام .

بابامو به خاطر تمام کارهایی که کرد مجازاتش نکردم و بخشیدمش چون فکر کردم من نمی تونم اونو عوض کنم و مجبورم که بپذیرمش ولی همین چند روز پیش بود که وقتی بهش گفتم چرا رفتی جایی که هیچ کدوم آدماش تو مراسمه شما شرکت نکردن گفت " خوب از تو یاد گرفتم "

شاید همین برام کافیه . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:4  توسط مونا  |