تبليغاتX
شاید شروعی دیگر

 

بارها و بارها گفتم که زندگی رو با همه چیزای خوب و بدش دوست دارم شاید سخته ولی با تمام سختیهاش دوسش دارم . وقتی میبینم که همه چیز جریان داره و آسمون بالاسرم هنوز آبیه و تمام موجودات دارن واسه زنده بودنشون تلاش میکنن از خودم بدم میاد . هیچ وقت ، هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که سکون داشته باشم یعنی یاد نگرفتم ، احساس غم و افسردگی میکنم احساس پوچی میکنم . چند وقت پیشا تو خونه که نشسته بودم و داشتم فکر میکردم چشمم به یه مورچه افتاد که داشت چرخ میزد و دنبال غذا میگشت پیش خودم گفتم با این همه سم و تمیز کاری که من میکنم این چیه دیگه ؟ یه لحظه دقیق که شدم با خودم فکر کردم دیدم "ای بابا کجای کارم این موجود به این ریزی با اینکه میدونه اگه ما آدما قصد آزار و کشتنشم نداشته باشیم ولی ممنکه بی هوا پامونو روش بزاریمو له بشه ولی بازم ریسک میکنه و میاد وسط میدون بی خبری و دنبال هدفش میگرده . . . حالا من نشستم و میگم " اگه این طوری بشه چی ؟ اگه اون طوری بشه چی ؟ چرا یکی بدادم نمیرسه !!!!!!!!!!!!!!!! منی که دم از بی توقعی میزنم چقدر توقع دارم ! ! ! "

 بالاخره با هر سنگی که جلو پام بود بلند شدم عزممو جزم کردمو افتادم وسط میدون . خدا رو شکر وقتی میبینم که دارم تلاش میکنم که حتی کم ولی به خواستم برسم حالم خیلی بهتر میشه ، تو این چند روزه رفتم دنبال وسایل کارمو دارم کم کم تهیشون میکنم یا برده ، یا باخت ولی می خوام لااقل به خودم نشون بدم که "آقا جون هنوز زنده ای و داری نفس میکشی پس خودتو نباز و بلند شو مگه تا حالا کم ضربه خوردی اینم روش حالا راه دراز است و مشکلات بسیار . . . "

به هر حال از خیلی چیزا گذشتم تا شروع کنم چشمم به خودمه و امیدم به خدا پشتم به مهدی عزیزم ، همین که میبینم واسه زندگیم ، واسه زندگیه خودم دارم تلاش میکنم و واسه آیندم دارم دور اندیشی میکنم شادم میکنه لااقلش اینه که پس فردا غصه نمی خورم که چرا این راهو امتحان نکردم یا اگه میکردم موفق میشدما . به هر حال زندگیه دیگه از هر ثانیش دارم یه درس میگیرم و از خدای مهربونم ممنونم که هوامو همیشه داره و انقدر منو بهتر و فهمیده تر از قبل میکنه . راسته که بزرگترامون میگن این موها رو تو آسیاب سفید نکردن . بابت تمام این ثانیه ها تجربه جمع کردن بهتر و فهمیده تر از قبل شدن .

بازم ای مهربون بزرگ ممنونم وممنون که این ریز بینی و دقت تو ظرافت های زندگی رو به من دادی که ببینمو فکر کنم و بلکه درس بگیرم البته اگر بنده قابلی باشم .

خیلی خوشحالم برای مونای عزیزم با این همه روزای خوش و هدیه های قشنگ که میدونم لیاقت همشونو داره . از خوندنشون انرژی میگیرم .

دعا میکنم مثل همیشه برای مهرنوش خوبم که میدونم پشت تمام این صبرها یه هدیه بزرگ داره.

تبریک میگم به فاطمه عزیزم برای رویایی ترین و خاطره انگیز ترین شب زندگیش و براش همون شب از ته دلم آرزوی خوشبختی کردم و می خوام بدون که با اینکه کامپیوترم ویروس داشت و نمی تونستم لینک بشم  ولی انقدر برام مهم بود که اون شب قشنگ رو از طریق یکی از دوستام بهش تبریک بگم .

ممنونم از دزیره عزیزم به خاطر تمام مهربونیاش و داداش عباس مهربون .

و در آخر دعا میکنم برای همه مخصوصاً دریای عزیز . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:42  توسط مونا  | 

 

تو این چند وقته دلم خیلی می خواست بشینم و فیلم عروسیمونو ببینم ولی می دونستم که با دیدنش نمی تونم خودم و کنترل کنم و بی اختیار . . .  امشب شیوا اومدو دوبار اصرار که می خوام فیلمو ببینم . وقتی گذاشتم بی اختیار رفتم تو دنیای دیگه . تو پارسال همین موقع ها . تو دلواپسیهام ، تو نگرانی هام ، تو استرس ها تو خواستن ها و نتونستن ها ، تو با عشق شروع کردن ، تو یه شروع پر از سختی ، تو گذشتن به خاطر همدیگه و تو خیلی چیزا که با وجود مدت کمش برام پر از خاطره های دوست داشتنیه . قبلنا وقتی میشنیدم کسی دو ماه یه سه ماه بیشتر نامزد نبوده و زود عروسی کرده تو دلم میگفتم : وا چه چیزایی مد بوده قدیما آدما باید همدیگرو بشناسن ولی میگن منع نکن که . . . ولی در آخر همه چیز دست خداست دو هفته و دوماه و دو سال نداره اون که باید بشه میشه . داشتم پری شب به مهدی میگفتم که یادته چقدر دوئیدیم که تو دو هفته اول بعد از بعله برون تکلیف تالار و فیلم بردارو ارکسر رو مشخص کنیم اون وقت سه هفته مونده به عروسی فهمیدیم که عروسیمون هفته دیگه شده !!! انگاری دنیا دور سر هردومون چرخید ، خیلی وقت داشتیم به وقت اضافه هم خوردیم  . دوباره زنگ زدمو با فیلم بردارو ارکسرو وآرایشگاه و . . . صحبت کردم و از خوش شانسی همشون واسه هفته دیگه آزاد بودن کسایی که الان وقت سر خاروندنم ندارن بالاخره قسمت و خواست خداست  و خوشحالم ازاینکه الان راضیمو خوشبخت . درسته و صد البته که حقیقت داره هر چیزی جای خودش . تو این دوره سخت که داره به منو مهدی میگذره اینکه هر لحظه بیشتر از قبل عاشق میشیم منو آروم تر میکنه . ولی اصلا باورم نمیشه که داره به سالی میرسه و من . . . ( این واسه مونای عزیزم )

تو فیلم وقتی قیافه هر دومون رو میبینم از اینکه انقدر پر شور بودیم و دور از خستگی که تونستیم همه مهمونا رو راضی کنیم به شور و وجد بیاریم یه حال خاصی میشم .

خیلی ها رو دیدم که احساس کردم دلم واسه همشون تنگ شده حتی اونایی که بهم خیلی بدی کردن ( مهرنوش می دونه چی میگم و کیا رو میگم  ) احساس کردم با تمام بلاهایی که سرم اوردن خیلی دوسشون داشتمو دارم و دلم واسشون تنگ شده و دوست دارم که بهشون زنگ بزنم و بگم همتونو از ته قلبم بخشیدم  . نمی دونم چرا عین بچه ها شدم . چند روز پیش داشتم یه فیلم میدیدم توش به بچه ای که دلش واسه دشمنش تنگ شده بود غبطه خوردم ، غبطه ؟! از اینکه بچه ها چه زود فراموش میکنن و میبخشن و بی تاب میشن و حالا مبینم که خودمم یه بچم . یه بچه که تو این روزا تقی به توقی خورده گریه کرده و با یه لبخند شاد شده ، و با یه داشتن حس بی نیازی کرده ، و با یه نداشتن حس بی کسی و . . . حالا نمی دونم چرا دزیره عزیزم میگه که درباره بابات تجدید نظر کن . به نظرت میتونم ؟  نه . اینطوری عادت کردم دیگه . به هر حال نمیدونم چرا یه دفه دلم خواست همشونو ببینم و باهاشون صحبت کنم .

( نمی دونم چرا هر چی میام یه جارو جمع کنم  از یه جا دیگه ول میشه خدایا خودت میدونی چی میگم کمکم کن ) 

به خاطر اینکه تو این چند وقته تنهام نذاشتین و دلداریم دادین از همتون ممنونم نظراتون خیلی آرومم میکنه احساس میکنم  این خونمو با اینکه خالی تر بیشتر دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:31  توسط مونا  | 

این چند وقته خیلی عصبی و کم حوصله شدم .حوصله خودمم ندارم همش تو دلم گریست به هر بهانه ای  . دلم خیلی برای خیلی چیزا شور میزنه احساس میکنم دیگه هیچ چی خوشحالم نمیکنه ولی بازم ناشکری نمیکنم .بازم از خدا ممنونم . از خودم به خاطر خیلی چیزا بدم اومد به خاطر اینکه کسی که حتی درک نداره که درکت کنه و حتی نمی تونه که یه فکر عاقلانه برای خودش بکنه داشت نصیحتم میکرد . با تمام بدی هایی هم  که این چند وقته در موردم شد بازم دلم واسه خیلی ها شور میزنه و تو فکرشونم خدا این دل منو لعنت کنه . به قول مامانم ما خیلی آدمای آنرمالی هستیم خانوادگی .

واقعا این همه . . .  تو این زمونه و واسه این جور افراد مفهومی نداره . خیلی فکرا تو سرم هست خدای من کمکم کن . یکی از دوستام یه پیامی برام گذاشت و گفت این شعرش خیلی بهم میخوره ممنونم افسانه جونم .

آنقدر اشک مریز

آنقدر آه مکش

آنقدر شکوه مکن

لطف و رحمت ز بر دشمن خود

طلب شکوفه از باد خزان میماند

من از این دور جفا

با همه عمر کمم

خوب آموخته ام

که پس مهر و وفا

انتظار کرم از خلق خدا را نکشم

 

واقعا درسته من نباید که طلب کرم و خوبی از . . . . رو داشته باشم . یه جایی خوندم که انسان عصر هجر درخت رو به خاطر خودش تبر میزد بعد از اون ستم رو به خاطر خودش میکرد و بعد از اون انسان رو به خاطر خودش میکشت و بعد از اون که الان این دورست هم داره هر کاری رو به خاطر خودش میکنه . نه ؟ واقعا اون ته ته وجدانمون اینجوری نیست . کمن آدمایی که مردم و دیگران رو هم در نظر میگیرن .

دلم از خیلی چیزا این چند وقته به درد اومد از اینکه نمیتونم و کسی نیست که بخواد ما رو کمک کنه تا اون کاری رو که می خوام انجام بدم . پس ماها برای کی واسه هم ساخته شدیم . حتی دریغ از یه فکرو یه راهنماییه جدید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:55  توسط مونا  | 

 

 

خیلی سخت بود خیلی . خیلی دوسش داشتم . من کلا ً خاطره هامو خیلی دوست دارم . می دونم که تمام اینها تقدیر خداونده که من اینطوری اطرا فیانم رو میشناسم و در آخر به سادگی دل میکنم . نمی دونم دارم چی میگم . انقدر بابت وب قبلیم ناراحتم که کلمات به درستی از مغزم عبور نمی کنن . ولی دیشب که بعد از یک ماه تصمیممو به جدیت گرفتم تا ساعت 5 صبح داشتم همه خاطرهامو مرور میکردم و بعد . . . . وبمو خذف کردم

شاید می باید یاد بگیرم که از خیلی چیزها به سادگی بگذرم . چون دیدم که با تمام فداکاری ها و خوبیهامو صداقتم در مقابل اونایی که فکر میکردم دوستامن چقدر به سادگی ازم گذشتن. دلم واسه خیلی چیزا تنگ میشه واسه خیلی کسا واسه خیلی از زمانها ، واسه روزای شروع خیلی چیزا که نوشته بودمو دوسشون داشتم ولی به هر حال با خودم گفتم : من که باید برو . خیلی مقاوم تر شدم . دیگه کم کم این دلم داره به بدی های دیگران عادت میکنه . به دروغ ها به دورویی ها به غرور ها به دیدن هر که به فکر خویش بودن . به همه چی به اون همه بدی که اوایل از دیدنشون خندم میگرفت . ولی . . . .

اونایی که دوست داشتم تو وبم باقی بمونن رو نگه داشتم و بقیه رو به خدا سپردم .

دلم یه شروعی دیگر میخواد

دلم یه تولد

یه تلاش

یه فکر دیگر میخواد .

دلم همون خدا و همسفر روزهای زندگیم (عشقم ) رو واسه همیشه می خواد .

سلام . دوباره سلام روزهای قشنگ من .

تمام روزها . تمام لحظه ها و تمام حرفها حتی به اندازه یک نگاه هم برام ارزش دارن حالا چه خوب چه بد ولی برای من یه تجربن .

خدایا بازم میگم که خیلی دوست دارم و برای همه چیز ممنونم و سپاسگذار .

از همه مهمتر به خاطر اینکه یه همسفر عاشق و مهربون واسه همه روزهای زندگیم به من هدیه کردی . نمی دونم چرا ولی دلم می خواد یه روزی برام پیام بذاره .

تو این همه گرفتاری های این زمانم خیلی ها رو شناختم و خدا رو باز هم شاکرم که خوبو وبدو نشونم دادو نذاشت بیشتر از این فنا بشم .

تمام خاطره هام " روزهای قشنگم . روزهای دلواپسی هام . روزهای دلدادگی هام . روزهای دلسپردن هام . روزهای گریه ها و روزهای خنده هایم . روزهایی که همیشه در قلبم به عنوان یه تجربه و یه خاطره باقی میمونین خدانگهدار .

شروع دیگر من سلام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 16:5  توسط مونا  |