تبليغاتX
شاید شروعی دیگر
پروینکم برای آبجیت یه آدرس بذار چند بار گفتم و ازت خواهش کردمکه برام آدرس بذاری نذاشتی چه کار کنم خووووووووووووووووووووووووووب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:58  توسط مونا  | 

 

-تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است
همیشه عاشق و معشوق هم باشید
-
در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند
-
صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید
-
تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید
-
بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید
-
در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت
-
شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید
-
در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است بگردید
-
هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید
-
درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید
-
برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید
-
نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد
-
فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم
-
صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای اغاز روز است
-
عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟
-
وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید
-
همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم
-
با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید
-
عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید
-
به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد
-
به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت
-
کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد
-
عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند
-
باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید
-
پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید
-
وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید
-
در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:
خوشی............عشق.............ناخوشی
-
از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید
-
به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید
-
از عشقتان دفاع کنید
-
هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید
-
بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید
-
توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید
-
وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید
-
این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را دوست داشته باشید
-
برای بقیه عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید
-
سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید
-
هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است
-
عشق انبوهی از بزرگ نمایی ها و تفاوتهای بین یک شخص و دیگران است
-
اجازه ندهید روزهای بارانی مانع از بیان احساسات شما باشند.بلکه در زیر باران در کنار هم قدم بزنید, آواز بخوانید و برقصید
-
یکبار دیگر به ماه عسل بروید و اغلب این کار را تکرار کنید
-
به همسرتان کتابهایی که دوست دارید هدیه کنید تا متوجه بشود که شما از علائق دیگر او نیز خبر دارید
-
با بوسه صبحگاهی همسرتان را از خواب بیدار کنید
-
درباره چیزهایی که در زندگی برایتان اهمیت دارد برایش صحبت کنید
-
همیشه در همه چیز پیش قدم باشید
-
پس از هر جر و بحث و دعوا غرورتان را کنار بگذارید و از همسرتان معذرت خواهی کنید
-
سعی کنید احساساتش را متحول بسازید باید همچون محرکی برای قلبش باشید نه مانند یک نوشیدنی آرام بخش
-
سنگ صبور و محرم راز یکدیگر باشید
-
در مواقع لزوم قوانین روزمره و عرفهای اجتماعی را زیر پا بگذارید
-
تا پایان عمر همچون زوجهای جوان بیاندیشید
-
در آغاز هر فصل یک سرویس جواهر به او بدهید
-
با همسرتان طوری رفتار کنید که در چشم او جذابتر شادتر و دلنشین تر بنظر برسید
-
کلمات غیر رمانتیکی که باید حتما از آنها بپرهیز شود را بکار نبرید و همواره از جملات احساسی بهره بگیرید
-
فقط برای بانوان : هرگز همسرتان را مسخره نکنید
-
همواره بکوشید همسرتان را جذب دلبریها و محبتهای خودتان بکنید
-
از اطمینان و اعتماد در قلب همسرتان سرمایه ای جاودانه جمع کنید
-
با هم درباره نظریه تان در مورد عشق به بحث بنشینید
-
فقط برای آقایان: عشق بازی کنید, جنگ نکنید
-
هنر مذاکره کردن را یاد بگیرید چون اینکار کلیدی برای بازکردن درهای عشقی دیرپاست
-
در ذهنتان افکار عاشقانه بپرورانید.هر چه بیشتر این کار را انجام دهید احساسات رمانتیک شما بیشتر رشد خواهد کرد و به بار می نشینند
-
لباسهایتان را به او قرض بدهید
-
بگذارید زمان بگذرد صمیمیت با گذشت زمان زیادتر می شود
-
به معجزات بخصوص نوع عاشقانه ان معتقد باشید
-
هر شخص بر اساس آنچه اهدا می کند ثروتمند شناخته می شود نه آنچه که دارد
-
به همسرتان بگوئید که جذابترین شخص برای شماست
-
به خودتان نیز یادآوری کنید که جذابترین شخص برای او هستید
-
ازدواج کنید..! ما این کار را کردیم و دیدیم که ارزشش را داشت و موجب پیشرفت روابط عاشقانه شد
-
همواره عاشق همسرتان بشید
-
اتاق خوابتان را به بهترین و جذابترین وجه بیارائید
-
روزهای سخت زندگی را هم در کنار همدیگر آسان کنید
-
همیشه به همسرتان بگویید که چقدر دوستش دارید
-
روزی را به قدردانی از همسرتان اختصاص دهید
-
قلبتان را طوری بسازید که درون آن بین شما و عشقتان نوعی توازن ایده آل وجود بیاورید
-
همسرتان را به آرامی و با اشتیاق ببوسید شاید این هنری باشد که برای انجام آن به تمرین نیامند باشید
-
در گوش او نجوا کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:33  توسط مونا  | 

 

به صدای درونم گوش کردم و صبر کردم و. . .

 یک سری اخلاقا دارم که واسه خودمم جالبه نمی دونم شایداخلاقای همه واسه خودشون جالبه . ودوستم ندارم که عوضشون کنم چون فعلا از خودم راضیم . یکشیون اینه که خیلی صبورم ولی اگه جوش بیارم قاطی کردم دومیش اینه که خیلی دل رحمم بدترین حرفا و کار رو بایه حرکت خوب از طرف مقابلم میبخشم سومیش اینه که هیچ سیاستی ندارم تو هیچ زمینه ای . چهارمیش خیلی ساده ام . و . . .

هنوزم ناراحتم  ولی دلم نیومد ننویسم. ناراحتم از اینکه وقتی دیدین رفتم تازه یادتو ن افتاد که منم هستم و این شاید به معنی این باشه که من اصلا از اولم نبودم ؟؟؟ با این حال دلم نیومد که دلتونو بشکنم و یا ناراحتتون کرده باشم .

این چند وقته خیلی گرفتارم خیلی . واقعا روزی نبوده که بتونم دو ساعت واسه خودم باشم یا استراحت کنم یا مشتری داشتم یا آتلیه بودم یا مدل داشتم و واقعا درگیر بودم و هستم . راستیتش اصلا ناراضی که نیستم هیچ راضیه راضیم چون این خواسته درونیم بوده و حتی با اینکه جونی برام نمیمونه ولی از خودم احساس رضایت میکنم و از ینکه دارم کم کم به اون جایی که می خواستم میرسم به خودم افتخار میکنم .

اگه نمی تونم بیام بنویسم واقعا به این دلیل هم هست .

ولی  از اینکه تولدم به یادت بود مونایی و به یادتون بود ممنونم .اومدم چون دوست نداشتم باناراحتی برم . خیلی دیر وقته فقط اومدم که همه چیزو شروع کنم و جوابتونو داده باشم که نگین بی وفا بود دوباره میام به زودی .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:53  توسط مونا  | 

 

صدای نم نم بارون . روشن شدن رنگ سبزی درختا و چمنا . این جوش و خروش هوا . همه اینا روزای قشنگ بهاریه که من عاشقشونم . حتی عاشق این صدای باد که همه چیزو بهم میکوبه . صدای این پرنده هایی که تازه اومدنو دارن اومدنشونو هی به ما گوشزد میکنن همه اینا رو دوست دارم . بهار اومد روزای قشنگ بهار لحظه های قشنگ سال تحویل اومد و گذشت . یه سال دیگه تموم شد و ما وارد یه سال جدید شدبم . تو این سال جدید بازم سال خوبی رو آرزو کردم وبا احساس خوب به این سال سالی خوب رو شروع کردم سعی کردم خیلی چیزا رو فزاموش کنم و همه چیز رو عالی ببینم و امیدوارم که باشه . چون من می خوام .

با این که واقعا به یه آرامش نیاز داشتم و اصلا حوصله دیدو بازدیدای ظاهری رو نداشم و دوست داشتم که تو خونه باشم وکلی استراحت کنم ولی خیلی زود و خیلی شلوغ گذشت و ما همش تو راه مسافرت و این ور اون ور بودیم  ولی با این حال خوب بود و برای خودش عیدی بود .

تمام اینا و خیلی چیزای دیگه به کنار چون :

یه چند وقتیه که بعضی فکرا داره اذیتم میکنه احساس میکنم دیگه اون حس قبلی رو نسبت به اطرافیانم ندارم احساس میکنم که خیلی خسته شدم از این روابط های یک طرفه . آره من دوباره جوش اوردم ونمی تونم تحمل کنم که همیشه فقط من برای دیگران یه دوست باشم و چه در دنیای واقعی چه مجازی اینترنت من باشم که اولین باشم و سعی کنم یه دوست باشم . همیشه دلم می خواست که به نحوی برای دیگرن مرحمی باشم ولی دیگه از این وضعیت خسته شدم . از این خسته شدم که اگه برم به دوستای وبلاگیم سر بزنم میانو یه نیم خطی برام می نویسن ولی اگه وقت نکنم و یا هر چیز دیگه اگه ۵ ماهم بگذره همه یادشون میره حتی همه تو این سال جدیدی هم نخواستن تغییر کنن حتی یه پیام سال نو مبارک هم نداشتم این جوری برام این مساله تداعی میشه که آدم بدیم . در این صورت دیگه نمی خوام این آدم بد بنویسه .

دلم می خواد تو این سال جدید تغییر کنم و بشم مثل همه . بشم مثل کسایی که حتی اگه تو لحظه های سختی تنهاشون نذاشتم ولی جزو فراموش شده هام براشون . حتی اگه براشون صد بارم پیام گذاشتم که آدرس وبلاگتونو گم کردم دوباره بده اصلا به روی خودشون نیارن و هزار تا چیز دیگه که اصلا توقع نداشتم

فقط از داداش عباسم و دزیره عزیزم ممنونم .و این ننوشتن این مدت هم یه نوع آزمایش بود از خودم و . . . ولی خوشحال نیستم از اینکه به این نتیجه رسیدم .

و همه رو به خدای خوب میسپرم و خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17:28  توسط مونا  | 

 

یاده نوشته های چند سال پیشم افتادم . اون اوایل که چقدر ذوق داشتم که بیام از بعضی مسائل بنویسم . ولی هر چقدر گذشت و هر چقدر بزرگتر شدم دیدم که اگه رسمی تر و کمتر بنویسم بهتره . دیدم که بهتره نگم تا بگم و بدتر بشه . از سختی های زندگی مینوشتم . از عشقی که داشتم . از درگیری های دوران قبل از ازدواج . . . .  الانم سخته زندگی همیشه سخته . البته که دوست ندارم هیچوقت این کلمه رو بگم و باور کنم ولی حقیقت سخته .

خدا رو شکر یه چند وقتیه که تو متن زندگی آرامش دارم انگاری که منو مهدی بهتر تونستیم با هم اخت بشیم . الان تمامه تلاشم برای آلبوممه . خیلی خدا کمکم کرده و خیلی هوامو داره از همون اول بهم نشون داد که مونا خانوم من هستم خیالت راحت دیر و زود داره اما . . . . یخورده تو این مدت مشکل پیش اومد ولی از اونجایی که دلم به خدا قرصه خودمو سپردم دستش ولی تو این مدت آدمای دورو برم و دوباره شناختم . دوباره خدا بهم گفت آهای دخترک داری زیاده روی میکنی ها !!! حواست به خودت باشه . زیادی جون نذاری . یه چند وقتی بود که یادم رفته بود ولی دوباره یادم افتاد .

خدایا خیلی بزرگی به اندازه تمامه بزرگی هات شکرت میکنم و ممنونم که منو در بدترین شرایط تنها نمی زاری .

امسال تاسوعا و عاشورا نذر کردم که اگه همه چیز درست بشه سال دیگه یه نذری کوچولو بدم . تو این مدت خیلی سختی کشیدم همه توانمو گذاشتم روی این کار مهدیم خدا رو شکر درک میکنه زیاد باهام کلنجار نمیره میبینه چقدر فکرم مشغوله هوامو داره . 

روزا داره میگذره و من وقتی بر میگردم به عقب میبینم چقدر زود گذشته داره روزها سیر صعودی خودشو طی میکنه و من اصلا باورم نمیشه که سومین عید زندگی متاهلی من داره میاد و من تو این مدت با چه چیزایی که دست و پنجه نرم نکردم .خدا رو شکر میکنم که بهم توان داد و صبر تا بتونم با همه چیز کنار بیام .

 تو هفته پیش نشد مدل ببرم چون پدر بزرگ عزیزم که تمامه وجودمه عمل داشت و این هفته هم باید به آخر برسه تا چند نفر که باهاشون قرار گذاشتم امتحاناشون تمون بشه و دوباره استارت بزنم . برام دعا کنینی .

بعد دوماه رفتم به وبلاگ مارال عزیز که خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم فکر میکردم که دوستم نداره و دوستشو فراموش کرده و منم خودمو لوس کردمو نرفتم سر بزنم و همین امروز فهمیدم که با این اشتباه دوستو تو چه شرایطی ول کردم و نتونستم مرحم کوچیکی باشم براش  و با کمال تاسف دیدم که پدرشون فوت کردن و من اصلا اطلاع نداشتم از همینجا دوباره بهش تسلیت میگم و از دوستای خوبم می خوام که برای شادی روح پدر بزرگوارش یه فاتحه بفرستن .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 13:29  توسط مونا  | 

 

بعد از یک ماه تقریبا اومدم و با یه عالمه خبر و حرف که نمی دونم از کدومش باید بگم ترجیح می دم فعلا با یه مختصر مطلبی سر و ته دیر اومدنمو به هم بیارم بعد دوباره میام . تو این مدت از یه طرف کلاس می رفتم برای مربیگری یه پیشنهاداتی شده که تا عید انشالله وضع شاید فرق کنه و من مجبور بودم به خاطر این مطلب یه کلاس ۱ ماه و نیمه برم برای مربیگری تو آموزشگاه یعنی اگه خدا بخواد بشم مربی گریم از طرفی هم که یه دو باری به شدت سرما خوردم و این آنفولانزای جدید و ملاقات کردم و از طرفی هم که مامانم داشت میرفت سر خونش که آماده شده بود و ما یعنی منو مهدی هردومون درگیر کارای مامان بودیم چون تمام وسیله هاشو فروخت و از نو خرید و یه جهیزیه کامل منو مهدی کنترات کردیم به هر حال که این دوره تموم شد و از هفته دیگه هم که محرم صفره و من باید بیفتم دنباله کارای آلبومم اگه خدا بخواد و هزار تا گرفتاری که نمی دونم خدا چه جوری می خواد منو کمک کنه . خیلی گیر اوردنه لباس تو این شرایط برام سخته از طرفی هم توی بهمن ماه یه همایش عروس قراره بزارم تو اموزشگاه که اونم یه عالمه کار داره و دل شوره . خیلی درگیر کارا شدم انقدر که شبا از خستگی بی هوش میشم و از فکر و خیال زیاد خوابم نمی بره و همش خواب همین کارارو می بینم این دوماه تا عید برام خیلی سرنوشت سازه اگه بتونم از پس کارام بر بیام همه چیز اگه خدا بخواد رو روال میفته و میشه همون که می خوام . برام دعا کنین خیلی دل شوره دارم اگه هم لباس عروس برام سراغ دارین برای یکی دو ساعت ممنون میشم که خبرم کنین و کمکم کنین آخه یه ۵ تایی دارم ولی حد اقل ۱۰ تا می خوام و تو این وضعیت هم ندارم که اجاره کنم به هر حال خدا بزرگه و همه امیدم به خودشه .

شب یلدا هم جای همگی خالی بود یه مراسم کوچولوی خانوادگی تو خونه مامانم برگزار کردم که همه یاد رسمو رسوماشون بیفتن . انقدر اتفاق افتاده که نمی دونم کدومو بگم همینجوری قاطی باطی دارم تعریف میکنم اونم بخاطر اینکه دوستای گلم از دستم خیلی ناراحتن و نگرانم بودن . بازنم مثل همیشه شرمندشونم .

از آبجی پروینم خواهش میکنم که برام پیام بزاره با آدرسه وب چون خیلی وقته ازش بی خبرم و دلتنگم .

تو این هوای بارونی خیلی دلم خیلی چیزا می خواد . وای که چقدر خاطره ها خوبن من با تمام خاطره هام زنده . خدایا تو همین روز بارونی و همین لحظه پر برکتت فقط ازت می خوام که کمکم کنی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:18  توسط مونا  | 

 

تمام امروز رو در خاطرات ۲ سال پیش گذروندم . وقتی که تو ترافیک بودم تا برم آرایشگاه  . یه لحظه دیگه حوصله ترافیک و نداشتم و رفتم تو حال و هوای همون دوسال پیش همون روزی که از زور استرس هیچ چیز رو درست به خاطر نمیارم و احساس میکنم که تمام اون روز رو در رویا دیدم و گذروندم .از دیشبش به خاطر میارم که تا نیمه شب خوابم نمیبرد و فقط تو اطاق گریه میکردم دلم یک آن واسه مامانم خیلی تنگ شد احساس کردم که نمی خوام ازش جدا شم . احساس کردم خیلی بهش بدی کردم . همون موقع به مهدی و مامانم و بابام اس ام اس دادم بعد کلی گریه خوابیدم . از صبح یادم میاد که وقتی ساعت ۶ بلند شدم که برم آرایشگاه دیدم همه جا رو مه گرفته و یه لحظه به مهدی گفتم که نکنه برف بیاد و هیچ کس نیاد ؟ مهدی گفت نگران نباش همه هم میان . از استرسم یادم میاد که تا وقتی که مهدی بیاد چقدر گریم میگرفت و آرایشگرم میگفت ااااااااااااااااااا گریه نکن تمامه آرایشت خراب میشه . از زمانی که دیدم مهدی از ماشین پیاده شد و ماشین گل زده عروسیمون رو دیدم و به خودم گفتم که بالاخره نوبت تو شد . از بله سر عقد که تمامه بدنم داشت میلرزید و با داشتن صدای بلند و رسایی که همیشه همه ازش حرف میزننمن یه بله آروم توأم با گریه  گفتم که خودمم نشنیدم . خیلی جالبه داشتم به این فکر میکردم که تو طول مراسم عروسی فقط همه یه لحظه آروم میشن اونم موقع بله گفت عروس خانومه . بابا چه ابهتی .

به هر حال که از صبح تا الان تو همین عوالمم و دوستم ندارم بیام بیرون . و این داستان تا زمانی که من زندم ادامه داره ها . یعنی هر سال سر این مراسما من باید تو همون روز برم و تمام خاطراتو برای خودم یاد آوری کنم . خوب این مدلمه چه کنم ؟

 دیشب مامان و مانی و دایی جونی اومدن خونمون و برامون گل و کادو اوردن و بعد با هم رفتیم شام بیرون . رستورانه دورانه مجردی تا نامزدی و الان و . . . . هر چی این مدت فکر کردیم که کجا بریم که هم هزینش سنگین نشه و هم غذاش خوب باشه جایی جز اینجا به فکرمون نرسید . خیلی دلمون می خواست که بریم رستوران سنتی ولی هزینش خیلی بالا میشد .

مامان بزرگو بابابزرگمم برامون جا گرفتن تا سه شنبه تا جمعه بریم شمال دست همشون درد نکنه دیگه تمامه دورو بریامون می دونن که من رو این مناسبتا حساسم بیچاره ها از ترسشون همش کاری میکنن خوشحالم کنن . از همشون ممنونم که احساساتم رو درک میکنن .

و اما سرور بنده که منو خیلی شرمنده کرد و مثل همیشه کلی برام سنگ تموم گذاشت و یه کادوی خوشگل بهم داد . یه چکمه خیلی خوشگل . منم بهش یه کیف پول و یه چتر ناقابل دادم و گل .

این کادو ها رو دیشب دادیم به هم چون امروز دوستم می خواد بیاد خونمون بابت سالگردمون و چون مامان اینا هم دیشب می تونستن بیان .

به هر حال که فقط میتونم باز هم بگم که از همیشه عاشق ترم و برای هر لحظه با تو بودن خدای خودم رو شاکرم و هزاران بار بنده حلقه به گوشم .

درسته که توی این دو سال خیلی مشکلات هم داشتیم ولی تمام اینا هیچ موقع باعث نشده که ذره ای از عشق من نسبت به تو کم یا عوض بشه همه مشکل دارن مهم اینه که بتونیم از اونها به قشنگی بگذریم و به خاطر همدیگه گذشت رو هیچ وقت از یاد نبریم و بتونیم از هر مشکلی با سر افرازی بر بیایم .

با تمام وجودم دوستت دارم و تمام عشقم رو تقدیمت میکنم و بهت دو ساله شدنه اولین شروعه عاشقانمون رو تبریک میگم و امیدوارم که هزار ساله بشیم و خوشبخت .

خدایا سپاسگذارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 15:27  توسط مونا  | 

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج
> سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.
> آنها در میان زوجهای جوانی که در
> آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه
> می کردند.
>
> بسیاری از آنان، زوج سالخورده را
> تحسین می کردند و به راحتی می شد
> فکرشان را از نگاهشان خواند:
>
> «نگاه کنید، این دو نفر عمری است
> که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و
> چقدر در کنار هم خوشبختند .»
>
> پیرمرد برای سفارش غذا به طرف
> صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را
> پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به
> طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته
> بود رفت و رو به رویش نشست.
>
> یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب
> زمینی خلال شده و یک نوشابه در
> سینی بود.
>
> پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در
> آورد و آن را با دقت به دو تکه ی
> مساوی تقسیم کرد.
>
> سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و
> تقسیم کرد.
>
> پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش
> نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین
> که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می
> زد مشتریان دیگر با ناراحتی به
> آنها نگاه می کردند و این بار به
> این فــکر می کردند که آن زوج
> پیــر احتمالا آن قدر فقیــر
> هستند که نمی توانند دو ساندویچ
> سفــارش بدهند.
>
> پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب
> زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر
> خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به
> پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک
> ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر
> مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو
> به راه است ، ما عادت داریم در همه
> چیز شریک باشیم . »
>
> مردم کم کم متوجه شدند در تمام
> مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد،
> پیرزن او را نگاه می کند و لب به
> غذایش نمی زند.
>
>
>
> بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت
> و از آنها خواهش کرد که اجازه
> بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان
> سفارش بدهد و این دفعه پیر زن
> توضیح داد: « ما عادت داریم در همه
> چیز با هم شریک باشیم.»
>
> همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد
> ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به
> طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم
> سوالی از شما بپرسم خانم؟»
>
> پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
>
> - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که
> گفتید در همه چیز با هم شریک هستید
> . منتظر چی هستید؟ »
>
> پیرزن جواب داد: « منتظر
> دندانهــــــا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:11  توسط مونا  | 

 

این روزها روزهای سختی بود مثل همیشه . روزهایی که برام طی کردنشون به سختی و دیر سپری میشد . روزهای دل کندن از یه یادگاری و یه چیز عزیز برای رسیدن به اون چیزی که آرزوته  و براش کلی زحمت کشیدی و صبر کردی . خیلی جالبه که اکثر خاطراتم تو همین پاییز دوست داشتنی رخ میده . داره کم کم زندگیمون 2 سالش میشه . دلم می خواست برای این روز  کارها بکنم ولی الان که بهش نزدیکو نزدیک تر میشیم فکر میکنم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد ، حتی به اینم نمیرسیم که دو تایی مثل پارسال بریم آتلیه و روز سالگردمون عکس بندازیم . خیلی ناراحتم این یکی از آرزوهام بود که امسال نمیشه . به قوله مهدی انشالله سال دیگه . ای بابا . ولی یه چیزی خیلی دلم می خواد که می دونم اگه به مهدی بگم میزنه تو دهنم هااااااااااااااا . خیلی دلم میخواد که لااقل یه چند روزی رو بریم شمال بدونه هیچ دغدغه ای یه 4 ، پنج روزی تو این هوای عالی خستگی در کنیمو به یاد 2 سال پیش به قول معروف یه ماه عسلی با هم رفته باشیم البته ماه عسل کیش رفتیم ولی چون میدونم اونو اگه بگم کشته شدم به همین قانعم ( آخب الهی بمیرم واسه خودم من ). که البته اینم عملی نیست چون الان وضع مالی خراب تر از این حرفاست . بازم خدا بزرگه . خیلی تو حال و هوای دوسال پیشم . دلم اون روزای پر شور و هیجان رو می خواد . اون روزای پر از عشقی که هیچ وقت بر نمیگرده و ما قدرشو ندونستیم  . هنوز بعد از گذشت دو سال اینو باور نکردم که منو مهدی دو ساله شدیم و برای خودمون زندگی داریم و ای بابا . . . خانوم و آقایی شدیما . . . تو این دوساله چه سختیا یی که دوتایی نکشیدیم چه روزایی که نگذروندیم و حتی تا چه جاهایی که نرفتیم . . .  امیدوارم که این سالروز ها برامون ادامه داشته باشه و یه روزی باشه که با چشای چروک افتاده ودستای لرزونو در عوض قلبی پر از عشق بیام اینجا و از پنجاهمین سالروز زندگیم بنویسم . این روزا هر دومون داغونیم . ولی اینو می فهمم که مهدی خیلی بیشتر داغونه قلبش درد میکنه امشب وقتی پشتش بهم بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد کلی گریه کردم . دلم براش خیلی سوخت . احساس میکنم که خیلی کارا و فکرا تو مغزشه و دوست داره که انجام بده و خوشحالم کنه ولی نمیتونه . دلم یه لحظه هری ریخت پایین وقتی که گفت همین روزاست که سکته میکنم . ای خدا چرا باید این همه فکر و خیال ما رو دیوونه کنه دلم نمی خواد یه لحظه هم به این چیزا فکر کنم .

اصلا ولش کن . دلم می خواد این روزا همش تو همون حال و هوای دو سال پیش باشم گرچه که بخوام نخوام همین طور هست و مثل یه فیلم از جلو چشام میگذره این خاطره ها خیلی خوشحالم میکنه . اینکه وقتی فکر میکنم که اگه قرار باشه هزار بار دیگه تکرار بشه فقط می خوام تو خاطره هام مهدی باشه خیلی خوشحالم میکنه . خوشحالم می کنه وقتی با تمامه مشکلات میبینم که هنوز عشقم کم رنگ نشده .

خدایا ممنونم به خاطره همه چیز به خاطر اینکه  :

 دارمتو   

دارمشو  

 داریم . . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:21  توسط مونا  | 

 

***زندگی بعضی موقع ها خیلی بازیا داره بازیای خوبشم خیلی کمتر از بازیهای بدشه ، یا شایدم ما طبق معمول همیشه ناشکری میکنیمو بدها رو بیشتر از خوبها می بینیم
این دو هفته اخیر طبق معمول خیلی درگیر بودم و همش مشتری داشتم . تصمیم گرفتم بعد از مشتریه فردام که عروسه اگه بشه با مهدی بریم دو سه روز تعطیلی رو یه جایی آبو هوا عوض کنیم . یاده پارسال بخیر چه مسافرت به یاد موندنی رفتیم . داشتم به این فکر میکردم که هیچی هیچ وقت اولین ها نمیشه"  
مثل اولین نگاه مثل اولین عشق . مثل اولین مشقی که نوشتی یا نمره ای که گرفتی . مثل اولین سیلی که خوردی . مثل اولین دستمزدی که گرفتی ، یا مثل اولین بله ای که به شروع زندگیت گفتی ***

این نیمه همون نوشته ای بود که چند وقته پیش از وبلاگم حذف شد که آبجی کوچولوم زحمت کشیدن و برام پیدا کردن ممنونم پروینکم

میدونم دوباره می خواین دعوام کنین ولی شرمندم به خدا انقدر که مشغله فکری دارمو این اعصابم خورد میشه هی . دیگه وقتی و حرفی واسه گفتن و نوشتن ندارم .

تو این دوسه هفته ای که نبودم دنباله خونه بودم چون صاحبخونمون لطف کرده بودن و اجاره مارو ۲۵۰ تومان اضافه کردن چون فکر کردن ما تو کاخ نیاوران میشینیم و خونه ۱۰۰۰۰ متره . حالا بگذریم خیلی اعصابه هر دومون به هم ریخته بود تا همین دو روزه پیش که با این بازاره افتضاح یه خونه ۶۰ متری پیدا کردیم که از نظرمون تو این خونه های افتضاحی که بود این همون کاخه بود . و تا پای قرار دادم رفتیم که ییهو صابخونمون راضی شد ۱۰۰ اضافه کنه تا ما باشیم حالا دیگه نمی دونم تو این گرونی این اجاره سنگینو کی باید بده دیگه خدا میداند و بس .

 البته تو هفته پیش همون عید فطر شبش رفتیم شمال به یاد پارسال مخصوصا این که خیلی وقت بود دلمون می خواست یه آبو هوایی عوض کنیم که هوا  عالی بود البته با بارونه شدید ها ولی دوست داشتنی بود . ۴ صبح ۵ شنبه رفتیمو جمعه هم برگشتیم البته که به خاطر این فکر مشغوله هر دوتا مون عین ساعقه یه هویی به هم گیر میکردیم ولی زود حلش میکردیم . جای همه خالی از این ور از نوشهر رفتیم از اون ور از رشت برگشتیم شبم خونه پدری پدرم گذروندیم . خلاصه اومدیم تهرانو بازم روز از نو همش فکر خرابو فکر خراب . ولی همین که یه دو روزی چشمامون از سبزی پر شد خودش کلی تجدید قوا بود . خدا رو شکر .

احساس میکنم که تازگیا کاره منو مهدی شده نشستن و به فکر بلای بعدی بودن . انگاری که دیگه منتظریم ببنیم برنامه بعدی چیه که قراره سرمون بیاد . واین خیلی بده چون از نظر خودم داریم نا شکری میکنیم بخدا این زندگی جاهای خوبم داره ولی نمی دونم چرا ما دوتا عین سیریچ چسبیدیم به بداش .

ای خدای بزرگ خودت کمکمون کن . نمی دونم چرا تو این یه هفته ایه همش فکر میکردم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد خودمو یه آدمه بی ارزش میدیدم که نمیتونه بلند بشه و نذاره زندگی بهش غلبه کنه . این چیزا از من بعیده . چرا یادم رفته که یکی همیشه باهامه یکی که یادش به دلم آرامش میده . البته بگم تو این مدت همون ذکرایی که میگفتم آرومم میکرد وگرنه انقدر منو مهدی بهم ریخته بودیم که ممکن بود . . . .

ای خدای گنده من کمکم کن . من بدون تو ناتوانم ولی با تو همه چیز دارم . خدایا مگه تنهام گذاشتی که احساس ناتوانی میکنم . یاداری مثل همیشه امتحانم میکنی ؟؟؟؟ نه مطمئنم که انقدر خوب نیستم که  لایقه امتحانات باشم . خدایا خیلی وقته دلم یه آرامشی می خواد که توش هیچ نگرانی نباشه خیلی وقته دلم می خواد که امن باشم دلم می خواد که تکیه بدمو پشتم نلرزه دلم میخواد با مهدی از ته دل بخندیمو فردا رو یادمون نیاریم چه برسه به دیروز . احساس میکنم هیچی خوشحالم نمیکنه و بعضی موقع ها اگه میخندمم واسه نگه داشتنه ظاهرمه وگرنه . . . خدایا تو بزرگی من همیشه نوکرت بودمو هستم میدونم بازم هوامو داری ممنونتم .

از این هفته اگه خدا بخواد و برای بار هزارم چیزی پیش نیاد دیگه دارم می رم دنبال کارام تا مقدمات آلبوممو تهیه ببینم برام دعا کنین .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:23  توسط مونا  |