تبليغاتX
شاید شروعی دیگر
 

 

خیلی دیر به دیر میام و خیلی سرم شلوغه ولی این مدت دارم هی واسه آینده فکر میکنم نه اینکه بخوام نا شکری کنم نه همیشه خدای بزرگمو شکرو سپاس گفتم که این همه برکت بهم داده ولی یه کم تغییر دلم میخواد . دلم می خواد که برم یه جای دور و فقط به زندگیم فکر کنم خسته شدم از اینکه شدم واسه همه یه بنگاه عام المنفعه همیشه دوست داشتم که به همه کمک کنم ولی الان که متاهل شدم می دونم این جور چیزا برای مهدی سخته و دوست نداره ولی همه بهم عادت کردن دوتا هندونه میذارن زیر بغلم و منو همراه میکنن الانم دوست دارم . اصولا از اینکه بی کار بشینم متنفرم و نمی تونم که بی کار باشم ولی الان دیگه مجرد نیستم و باید اینو درک کنم .

شمال خوش گذشت با اینکه دلم یه مسافرت دو تایی می خواست ولی با توجه به موقعیت نمی شد و باید با جمع می رفتیم . خیلی هوا خوب بود ولی در مورد خونه نشد قیمتا تقریبا با اینجا یکی بود و مهم این بود که کار برای من و مهدی اصلا نبود و خیلی سخت بود یه دو روزیم رفتیم کلاردشت هوا عین بهشت بود من عاشق اون کوهای جنگلیشم عاشق صدای رودخونه ای هستم که گوش آدمو پر میکنه و عاشق مه هستم که دونه هاش خیلی ظریف می خورن روی صورتم و کم کم میان پایینو روی درختا رو سفید میکنن . وای که من واسه طبیعت میمیرم روحمو جلا میده .  این چند وقته خیلی تنها تر شدم . کار مهدی زیاده خیلی خسته میشه منم تو خونم . مشتری زیاده ولی تنهاییامو پر نمیکنه خیلی در گیرم با خودم ، فکرای مختلف از سرم می گذره و فقط توکلم به خداست . دلم واسه مهدی خیلی تنگ میشه خیلی دلمم براش میسوزه که انقدر داره خسته میشه درسته که مرده ولی چون دوسش دارم نمی تونم اینهمه خستگیشو ببینم . همش تو فکر اینم که منم یه راه درست حسابی واسه همراهی کردنش پیدا کنم . یه مسافرت کاری دارم چند روز آینده امیدوارم که خیر و خوب باشه اگر بشه خیلی عالیه من خیلی دارم دعا میکنم برای خیر بودنش و خوب بودنشو شدنش . برام دعا کنید .

روز پدر نزدیکه خیلی دلم می خواست که یه هدیه خوب بگیرم ولی تو این شرایط نمیشه فقط با یه هدیه کوچیک می خوام تبریک بگم و آرزوی سلامتی کنم .

روز پدر مبارک .

 خیلی خستم امیدوارم که حالم خوب بشه و از این حال بد و سر در گمی در بیام خدایا کمکم کن همیشه تنها یارم تو بودی و تنها ناجیم تو بودیو تنها معبودم . امیدم جز به تو و تواناییهام به کس دیگه ای نیست . کمکم کن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:10  توسط مونا  | 

 

 خیلی دیر اومدم کلی تاخیر داشتم . یادم رفت که عروسی یکی از خواهرامه و باید بیام بهش تبریک بگم یادم رفت که چند تا خواهر گل دارم که منتظرمنن و یادم رفت که دو تا داداش گل دارم که اونا هم منتظرمنن . یادم رفت که بگم روز مادر مبارک بگم خواهرای گلم روزتون مبارک . وااااااای خدای من خیلی در گیر بودم منو ببخشین . براتون کلی آرزوهای خوب دارم .

خیلی اتفاقا افتاد این چند وقته ،  اولیش اینکه یوسف گمگشتمون بازگشت و همه ما رو خوشحال کرد تو این 3 هفته ای که نبودم همه وقتم رو سعی کردم با خان دایی جونم بگذرونم . خیلی وقتا دور از چشمش گریه کردم ، واسه این دل پاکش واسه این که چقدر همه رو بی ریا دوست داره دلش واسه همه تنگ شده ، واسه اینکه این چند وقته نبوده تا ببینه همه از هم چقدر دور شدن ، واسه اینکه چقدر با احساس همه رو بغل میکنه و دلش چقدر واسه دیدنشون اشک ذوق داره و این مردم چقدر بی وفا شدن و چقدر خود خواه . واسه خیلی چیزا واسه اینکه میبینم واسه دخترش قایمکی اشک میرزیه و چقدر دلش میخواد که آرینش الان اینجا بود . ای خدا چقدر این دنیا کثیف شده . آخه پس ما آدما واسه چی زنده ایم واسه عذاب همدیگه ؟  دلم می خواست که خیلی توانایی داشتم تا براش خیلی کارا میکردم تا این همه بدی که داره کم کم میبینه رو خودم میپوشوندم ولی چه کنم که صلاحو تو میدونی و قسمتو تو تعیین میکنی خدا .

این چند وقته هم از لحاظ کاری روزای خوبی بوده هم از لحاظ عاطفی . خدایا شکرت .

خدایا ممنونم از اینکه داری منو میبینی و تو هنوز بی وفا نشدی . خدایا ممنونم که خیلی چیزا به من دادی این چند وقته . خدایا ممنونم از اینکه هوامو داری مثل همیشه .

فقط یه خورده که نه خیلی دلم واسه خونه شور میزنه با این وضعیت خونه نمی دونم دو ماهه دیگه تکلیفمون چیه خیلی دلم می خواست دور بشیم با مهدی بریم یه جایی که بتونیم با آرامش و دور از اینهمه خرجای گزاف فکر کنیم و کار کنیم و زندگی کنیم ولی همش یه جای دلم بهم می گه صبر کن اون بالاییه خودش حواسش بهتون هست خودش میگه موقش کیه . ..

دیروز مهدی یه حرف جالبی زد در واقع حرف دلمو زد که یه موقعی به عنوان آرزو ازش یاد کردم گفت کاش بشه بریم شمال تو یه شهر کوچیک زندگی کنیم و آرامش داشته باشیم .

این هفته یه مسافرت تقریبا ده روزه به شمال داریم همراه خانواده می خوایم بریم یه خورده فکر کنیم و تصمیم بگیریم شایدم یه جستجویی کردیم واسه خونه . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:51  توسط مونا  | 

 

 

ده سال زمان کمی نبود واسه به انتظار خنده های قشنگ تو نشستن و منتظر دیدن چهره مهربون و پر از مردونگیو اون چال خوشگل روی صورتت بودن . دلم از الان تا شب به کجا ها که نمیره به همون ده سال پیش که اومده بودیو قول دادی که تا 2 سال دیگه میایو دیگه دیر نمیکنی . چقدر دلم می خواست که از نگام بخونی که چقدر به وجودت احتیاج دارم  و دلم واسه اینکه همیشه حمایت هاتو در کنارم داشته باشم داره بیداد میکنه . دلم همیشه برای  گرمای کلامت و بودن حضورت و تکیه کردن به تویی که همیشه برام یه رویا بودی تنگ بوده . از همون زمانی که رفتی تا الان هزاران بار خوابتو دیدم هزاران بار بلند شدم و تا دو روز تو خیال با تو بودن میگذشت همیشه دلم می خواست که برای اومدنت جشنی بگیرم و همه رو تو خوشحالیه خودم شریک کنم به همه نشون بدم که این دایی دایی که من می گم کیه به همه با افتخار نشونت بدم با افتخار . . . دلم خیلی برات تنگه دایی دلم می خواست که می تونستم درک کنم که حد اقل تا یک ماه دیگه این انتظار دور بودن باید تحمل بشه . تا یک ماه دیگه باید درک کنم که تو تا حد اقل یک ماهی واسه من نیستی و باید هر لحظه دل یکی رو بدست بیاری و وااااااااااااای چقدر حرف داری واسه شنیدن و باید مثل قدیما دوباره یه گوش پر از حمایت و قدرت و مردونگی باشی .

 از ده سال پیش تا الان خیلی چیزا فرق کرده زندگیه چهار نفره ما به یه زندگی سه نفره تبدیل شد و من و مانی به دانشگاه رفتیم سر کار رفتیم و بزرگ شدیم من ازدوج کردم و توی اون شب و تا آخر اون شب هنوز نمی تونستم باور کنم که عزیزترین فرد زندگیم توی شادیم نباشه و عروس شدنه موناشو نبینه . مامان الان تنها شده و به تو خیلی احتیاج داره دلش داره پر میزنه واسه اینکه داداشش بیاد و با گرمای کلامش و محبت نگاش به اون امیدهای از دست رفته رو برگردونه ، من الان متاهل شدم دلم میخواد مهدیو ببینی و ببینی که انتخابم چه انتخابی بوده ما به راهنماییها و حمایت هات احتیاج داریم ، مانی الان داره مردی میشه و به درسها و تجربه هات نیاز داره ، مامانی و باباییم الان دیگه کم کم دارن پا به سن میزارن و به محبتت و همراهیت نیاز دارن می خوان به اصطلاح عصایی باشی واسه دستای لرزونه آیندشون . خیلی دلم می خواد کمکت کنم واسه این همه بودن ، ولی نمی تونم چون میدونم که همه فقط تو رو میخوان  و فقط مجبورم درک کنم که سرت شلوغه و اسم خودمو بزارم آخر لیست . از دیشب تا حالا یه عالمه گریه دارم مامان اینا میگن اگه بخوای این جوری کنی فرودگاه نمی بریمت !!! یعنی من واقعا می تونم این لحظرو تحمل کنم و نباشم و با گریه تو بغل تو جا نگیرم و بوی تنتو توی تمام مغزم ضبط نکنم ؟ آیا می تونم دوباره نشنوم که تو، تو همون لحظه و با گریه ای حفظ شده دوباره داری صدای گریه منو که تو سن 2 سالگی ضبط کردی در میاری ؟ نه نمی تونم . و چقدر سخته و فراموش نشدنی اگه بخوان به زور بهم بقبولونن که می تونی و باید بتونی . یادته اون زمانی که شنیدم بچه دار شدی ؟ و مامان اینا فقط به خاطر اینکه من گریه نکنم 6 ماه بعد بهم گفتن ؟ حتما واست تعریف کردن ؟ حتما گفتن که توی خونه راه میرفتم وبا صدای بلند مثل بچه ها گریه میکردم و میگفتم داییم فقط ماله منه نباید بچه داشته باشه وای که چقدر مامان اینا بهم خندیدن، ولی به نظرت با این همه عشقی که به تو دارم می تونم امشب نیام ؟ دیروز با همه بحثم شد گفتم من باید بیام نمی تونم یه ساعتم صبر کنم تا توررو تو خونه ببینم ولی .  . . .  نمی دونم چی بشه ؟!؟!

ولی با تمامه این حرفا که زدم فقط یه کلام الان جا داره و اونم اینه که خوش اومدی . امیدوارم که بهت انقدر خوش بگذره که دیگه نری . من توی زندگیم به یه پدر احتیاج دارم . به یه کسی که واقعا پدرم باشه نه یدک کشه یه اسمه سه حرفی .

فقط می تونم بگم خوش اومدی داییه گلم امیدوارم که منم همون مونایی باشم که تو انتظار داشتی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط مونا  | 

 

من خوبم خوبه خوب . چرا همه نگران زندگیم شدین ؟ نه اینکه مشکلی نباشه ولی مساله مهدی نبود اونم این روزا در تلاشه که همه چیز عالی باشه ازش خیلی ممنونم  . یه خورده دلتنگیه و مشکلات خود درگیری که منو بهم ریخته و باید زمان بگذره تا همه چیز روال عادی پیدا کنه . خیلی ممنونم از همتون از اینکه هر لحظه یادم میارین که چه دوستای خوبی دارم . این روزا خیلی سرم شلوغه دایی عزیزم بعد از 10 سال داره به ایران بر میگرده و من در تب و تاب اومدنش هستم ولی زود زود میام . جواب نظرای قشنگ همتونم خیلی زود میدم ممنون . ممنون .  

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:26  توسط مونا  | 

نه میشه باورت کنم

نه میشه از تو رد بشم

نه میشه  خوب من بشی

 نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی

نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی

نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نه می تونم بگم بمون نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه تو لحظه هام

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چجوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی

تو یی که از منی اگر  تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خطخطی

نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیش و پس  

نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم

 

حرفی برای گفتن نیست این مدت خیلی داره سخت میگذره ولی دلم داره روزای روشن میبینه می خوام تصمیماتمو عوض کنم دیگه اندفعه خودم نمی تونم برم و بگذرمو نبینم ، اندفعه . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط مونا  | 

 

 

دلم گرفته از خیلی کسا  از خیلی از آدمای دورو برم از خیلی از محبتایی که کردمو میکنم و جوابه عکس میگیرم از خیلی چیزا از خیلی چیزا . از خودم که هنوز بعد از این مدت نفهمیدم و تو مغزمم نمیره که آخه بخشش و محبت چقدر آخه تا کی ؟

دلم از خودم بیشتر همه گرفته . از اینکه هنوز نفهمیدم این دنیا غیر از نیرنگ و دورویی چیز دیگه ای رو نمی شناسه . دلم  از خودم گرفته چون هنوز نفهمیدم آخه چرا باید دو رو بود تا برد ؟ چرا باید گفت دوست دارم و نداشت ؟ چرا باید گفت که هواتو دارمو نداشت ؟ چرا باید گفت هستمو نبود ؟ چرا باید گفت انجام میدم و نداد ؟ چرا باید گفت می مونمو نموند ؟ چرا ؟ واقعا چرا ما اون کسیو دوست داریم که ازمون فرار میکنه ؟ دنبال اون کسی میریم که قایم میشه ؟ چرا ما عاشق دروغ شنیدنیم ؟ نمیدونم . . .

هر چی فکر میکنم نمی فهمم که چرا ما باید دو رو باشیم تا همه دوستمون داشته باشن . چرا من باید فدا نشم تا خوبی ببینم ؟ تو این چند وقته روزای بد خیلی بودن مخصوصا از قبل از عید روزهای سختی گذشتن و من سعی کردم که فراموش بشن . ولی با گذشت هر چه بیشتر زمان جز اینکه بیشتر اذیت بشم و فکرهای بدی به سراغم بیاد چیز دیگه ای نبوده . دلم نمی خواست  بنویسم شاید که بهتر میبینم که فراموش بشن . همیشه با خودم فکرمیکردم احتیاجی به باز گو کردن مسائل بد نیست چون باید از یادم بره چون این کار جز خود خوری و عذاب برام چیز دیگه ای رو نداره . خیلی وقته که حرفه دلمو نزدم . احساس میکنم برای برگشتن به خودم به کمی تنهایی نیاز دارم . دلم می خواد با خودم حرف بزنم ، فکر کنم و تصمیم بگیرم و برای اشتباهاتم حتی خودمو بزنم و از ته دل زار زار گریه کنم . . . .

البته تو این مدت تنها چیزی که منو دلگرم تر کردو احساس خوبی بهم داد با یه عالمه خیالبافی های قشنگ چیزی نبود جز شنیدن اینکه عزیز ترین شخص زندگیم بعد از مدتها داره از سفر میاد . دایی عزیزم بودنت برام بر آورده شدنه قشنگ ترین آرزو رو به همراه داره احساس میکنم که نمی تونم این سه هفته رو تحمل کنم دوست دارم مثل یه خواب بعد الظهر زود بیاد و بره و تورو برام بیاره .

راستی یه حرفی نیکولو جونم زد که تصدیق میکنم با این تفاوت که بعد از گذشت زمان نظرم خیلی عوض شد .نیکولو جونم راست میگفت منم اولش به این بازی که دعوت شدم پیش خودم گفتم که چقدر بی مزست اصلا حوصلشم ندارم ولی الان و بعد از گذشت یک هفته با شنیدن این جمله ها نظرم عوض شد و دیدم که چقدر جمله های زیبا داریم که با کمی فکر کردن به اونها و تامل کردن میتونیم زندگیمونو زیبا تر کنیم :

بودیم،ندانستند که هستیم ،باشد که نباشیم  ، بدانند که بودیم ( دزیره )

برای تو می نویسم که بهترین یاری ( بانومرکوری )

همیشه فاصله ای هست دچار باید بود ( مونا )

به یاد نیاوریم بلکه زنده نگهداریم ( حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگهداشتن آن است )( مارال )

همه چیز تنها یک چیز است ( نیکولو پاگانینی )

نمیشود رفت و گذشت و ندید ( همیشه چشمی پشت پنجره منتظر است ) خودم

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:21  توسط مونا  | 

 

چند وقته پیش دوستای گلی منو  به یه بازی  (یا به نظر من یه لحظه برای تفکر ) دعوت کردن خیلی خوشحالم چون می بینم که چنین دوستایی دارم و دوتا دوتا منو دعوت میکنن . منم یه جمله شش حرفی مینویسم واز دوستای گلم  دزیره  و بانومرکوری خیلی ممنونم که منو جزو دوستای خوبشون دونستن و این باعث افتخارمه

نمی شود

رفت

و

گذشت

و

ندید !

منم دوستای خیلی گلی دارم که همیشه همراهم بودن و مثل خواهر و برادر برام بودن و ازشون دعوت میکنم تا یه لحظه تفکر کنن .داداش عباس و مونای عزیزم و داداش cl2k و مارال و نیکولوپاگانینی عزیز امیدوارم که دعوت منو بپذیرین .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:45  توسط مونا  | 

امروز روز تولدم بود . به به  ،   به به  تولدم مبارک .

برخلاف هر سال که خیلی سر حال بودم امسال یعنی امروز زیاد خوب نبودم دلم میخواست واسه به دنیا اومدنه با شکوهم دو سه ساعت برقصم ولی چه حیف شد که باید میرفتم جایی و تا عصر باید اونجا میبودم . به هر حال رفتم . همیشه یادمه که تو این روز یعنی از یه هفته قبل تا یه هفته بعد انواع کادوها و تبریکا بهم میرسید ولی امسال خیلی کمتر بود واسه همینه که میگم من دارم بد میشم دیگه . البته که نه شوخی کردم با خودم ماشالله هزار ماشالله یه پارچه خانومم همه دلشونم بخواد بهم تبریک بگن . واه واه واه . اییییش .  

ولی از بعضیا یه توقعاتی داشتم که اصلا مالی نبود خیلی روحی بود ولی چه حیف که من با اونا زمین تا آسمون فرق دارم اونا نگفته من براشون خودکشی میکنم ولی اگه بمیرمم اونا اشکم نمیریزن . چرا ؟ واقعا چرا ؟ خوب چون خرم . البته بلا نسبت خر .....

ولی به هر حال که امروزم روزی بود واسه خودش عصری مامانم دعوت کرد مارو خونشون و یه تولد کوچیک خودمونی برام گرفتن و کیکی و شمعیو فشفشییو . بله . به به . به به . کادوییو .

البته ناگفته نماند که مادر پدر مهدی عزیزم هم جمعه تولدی برام تو منزلشون گرفته بودن که اونم به همبن طریق پر از به به بود . دست همگی درد نکنه همین که میبینم شما ها رو دارم یه دنیا برام ارزش داره همین که از راه دور میاین و با این سنو سالتون( مامانیوبابایه عزیزم ) منو شرمنده میکنین یه دنیا ارزش داره . همین که میبینم شماها در کنارم سلامتین و شاداب یه دنیا شکرگزاری و ارزش داره . همین که میبینم هستین همینه که هستم .

خدایا شکرت . بخاطر همه چیز شکرت .

به خاطر سلامتی که دارم

به خاطر چشمام واسه دیدنه نعمتهات و عزیزام

به خاطر گوشام واسه شنیدنه محبت ها

به خاطر لبهام واسه گفتن دوستِ دارم و ممنونم . . .

به خاطر پاهام واسه رفتن ، رسیدن ، نشستن ، موندن

به خاطر دستهام واسه گرفتن و لمس کردن ِ حس ِ آدما

به خاطره قلبم واسه نگه داشتن خوبی ها و

به خاطر مغزم برای یاد آوریه قشنگی ها و دور ریختن بدی ها

و به خاطر عشقی که به من دادی تا با اون زندگی رو قشنگ تر ببینم ( به خاطر مهدی با همه خوبی ها و بدی هاش )

به خاطر همه چیزهایی که توی این 24 ساله شعور تشکر و سپاس گفتن اونا رو نداشتم متشکرم . واسه داشتن تو متشکرم . به خاطره اینکه منو لایق شکر گذاریت دونستی متشکرم .خدایا منو ببخش به خاطر اینکه بعضی موقع ها یادم میره که چه چیزای باارزشی دارم و چرا دارم

ببخش اگه یادم میره که باید شکر کنم و ببخش چون گناهکارم

خدایا ممنونم ازت که منو به این کره خاکی اوردی تا با کوله باری از تجربه پیش خودت برگردونی .

ممنونم ممنونم ممنونم .

تولدم خیلی مبارک باشه انشاالله . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:1  توسط مونا  | 

 

سلام . سال نو همتون مبارک . اومدم بعد یه مدت طولانی . آره خیلی غیبت داشتم و تقریبا خیلی ها رو نگران کردم . ولی تقصیر من نبود من هم خیلی دوست داشتم که روز عید به روز باشم و عید  رو به تکتکتون تبریک بگم ولی نشده به هر حال اینم شاید یه جور قسمته .

اومدم بعد یک ماهو نیم با یه دنیا حرفایی که نمی دونم بگم یا نه ، نمی دونم باید گفته بشن یا اینکه بمونن تا پاک بشن . روزهای خوب و بدی بود که بحمدالله و به شکر معبودم روزهای خوبش بیشتر از روزهای بدش بود و این برام خیلی پیام ها داشت . بهترین پیامش و خوشحال کننده ترینش این بود که بزرگ تر شدیم ، هم ما  وهم زندگیه دونفرمون و هم عشقمون . هفته آخر عید که تا ساعت دو و سه نصف شب به اولین خونه تکونی عیدمون سپری شد و شب عید تا ساعت 5 صبح این خونه تکونیه به یاد موندنی ادامه داشت و خدا رو شکر خدا قوتی دوباره بهم داده بود و از اون کمر درد لعنتی خبری نبود . روز عید هم ساعت 7ونیم صبح به طرف کرج حرکت کردیم تا به رسم قدیمی لحظه سال تحویل رو در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ بسیار عزیزم باشیم . خلاصه با کلی بدو بدو و خنده ساعت 9 و 17 دقیقه رسیدیم و خدا رو شکر سال خوبی رو آغاز کردیم . تو این سال نویی دوباره زیاد از خدا نخواستم . دوباره مال از خدا نخواستم و فقط وفقط خواستم که عشقم و وجودم و تمام زندگیم ، مهدی عزیزم رو همیشه سلامت و در کنارم نگه داره و سالهای سال به خوبی در کنار هم باشیم . و خواستم که منو هیچ وقت شرمنده کسی نکنه .  البته که نمی دونم اون چه دعایی کرد ولی من این دعا رو با تمام وجودم از خدا خواستم و یا مقلب القلوب والابصار  رو زمزمه کردم و بغضم رو تو گلوم فرو بردم . تقریبا میتونم بگم که این اولین سالی بود که ما به سفر نرفتیم و به کار خسته کننده عیدی دیدنی پرداختیم . واقعا هر دومون خسته شده بودیم ولی دو سه تا خاطره و در واقع کار خوب این خستگی ها رو در من به یه حال و هوای خوب و پر از لطف تبدیل کرد . اولیش عید دیدنی از رفته گانمون بود که روز پنجم عید به همراه خانواده عزیز مهدی برگزار شد . وای که با تمام خستگی که داشتم هر موقع به اون روز فکر میکنم روحم پر از خوشحالی و سبکی میشه تا جایی که تونستیم به همه سر زدیم و خونه سنگیشون و آبو جارو کردیم و چند تا شاخه گل به عنوان عید دیدنی روی سنگ خونشون گذاشتیم . آخی الهی من قربونه این مادر شوهر گلم برم که سر قبر هر کدوم از فامیلاشون میرفت با یه بغضی منو معرفی میکرد و می گفت این عروسمونه ،خانوم آقا مهدی . یه کار جدید هم تو اون روز کردم و اون هم رفتن به سر مزار شهدا بود اولین بار بود و شاید به تیپ من نمی خورد و همه خانوم چادری ها یه جوری نگام میکردن ولی با دلم خیلی سازگاری داشت . خیلی سبک شدم . خیلی چیزها رو به یاد اوردم و سعی کردم که در خاطرم بمونه .

کاره خاطره انگیره بعدی رفتن به امامزاده صالح بود که انگاری یه هویی منو مهدی رو طلبیده بود و دو نفری یه زیارت کوچیکی کردیم . برای همه دعا کردم و دوباره برای پای بند بودن و جاودانه بودن عشقمون .

و روز دوازده و سیزده بدر هم که برای خودش عالمی داشت با اکیپی که من و مهدی و داداشی دوباره ایجاد کرده بودیم و خدا نکنه که ما سه تا به هم بیوفیم یه میگون رو بهم ریختیم و خدا رو شکر اولین سیزده به در خوب ما بود و پر از خوشحالی .

دو تا خبر خوب داشتم یکی مادر شدن بهترین دوستم که خارج از ایرانه و دیگری صحبت کردن با یکی از عزیزانم که برام قد یه دنیا ارزش داره و خیلی وقت بود که ازش بی خبر بودم  و بهمون گفت که تا کمتر از دو ماهه دیگه میاد و خیلی خوشحالمون کرد .

خدایا ازت ممنونم و سپاسگذار که این همه خبرای و روزهای با تجربه خوب رو برام اوردی و ممنونم که حواست شش دونگ به منه . می دونم که بنده لایقی نبودم و نیستم ولی همیشه شاکرتم و نوکر حلقه به گوشت . خدایا دوست دارم به خاطر اینکه داری خیلی چیزها رو از یادم میبری و خیلی چیزهای قشنگ تر رو بهم نشون میدی . امسال خیلی زیاد فکر کردم که بزرگ تر شدم چون دیدم که بزرگتر شده چون دیدم که تا حالا نمی دیدم چون ریزبین تر شدم از حساس بودنم دور شدم ریز بین تر شدم توی زندگیم و دیگه حساس نیستم به اتفاق های نا خوشی که میاد و میره . این لااقل توی این 1ماهو نیمه صدق داشته و این منو بسیار خوشحال میکنه .

این بیشتر شدن عشقمون نسب به هم ، این برگشتن حالت های گذشته لااقل در من و این منطقی تر شدن در تو منو خوشحال میکنه . خوشحاله خوشحال و این چیزا بهم نوید سالی پر از خوبی رو میده در کنار بهترین هدیه خداوند به من .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط مونا  | 

 

  داره کم کم بوی بهار میاد . داره کم کم بوی خاک آب خورده قالیا از توی خونه ها بلند میشه ، کم کم داره فرشا از رو دیوار خونه ها آویزون میشن . کم کم دارن ماهی قرمزا میان و سبزه ها سبز میشن . من هنوز کم کمم کارامو شروع نکردم با این کمر درد از همه چیز افتادم تو این یکی دو ماهه اخیر همه ازم ناراضین و سرم غر میزنن که چرا کم پیدام . ولی با این همه فکر و خیال از همه چیز دور شدم حتی از خودم چقدر دلم می خواست که تو این محرم و صفری آلبومم اماده بشه ولی نشد و روزا دارن مثل برق و باد میان و میرن و من هنوز در اندر خم یه کوچه با خودم درگیرم .

مری کوری من راست گفت دیگه حتی با نوشتنم قانع نمیشم . دیگه این نوشتنا منو اروم نمیکنه دیگه دلم واسه دو خط نوشتن تنگ نمیشه . فقط دلم واسه یه روز با آرامش و یه شمال دوسه روزه تنگه دلم می خواد فکرمو آزاد کنم دلم می خواد زمان وایسه و یه ، یه ماهی همین 28بهمن باقی بمونه تا من بتونم حد اقل درست فکر کنم . نمی دونم خیلی دلشوره دارم همش احساس میکنم دارم وقتمو از دست میدم . منتظر یه خبریم اگه بشه خیلی چیزا حل میشه برام دعا کنین.

واسه مونای عزیزم نتونستم پیام بذارم چون نظراتش باز نمیشد . فقط میخواستم بگم که خیلی خوشحالم کردی  ، با اومدنت ، باز خیلی چیزا رو باور کردم . اینکه بازم آدمای بی ریا و مهربون و خوش دل تو این دنیا پیدا میشن که ارزشه 2 ساعت باهاشون بودن به یه دنیا میارزه .  

برای پروینکم هم نتونستن پیام بذارن بازم به دلیل قبل : مراقب خودت باش خانومی داری خطر ناک میشی ها . منم دلم برات تنگیده عزیزم .

از داداش عباس هم مثل همیشه ممنونم به خاطراین همه محبتش و حضورش .

از همتون ممنونم بودناتون دلگرمم میکنه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 15:18  توسط مونا  |